شما درست میگید،من میخوام اینهمه رنج تموم بشه،فکرکردن به اینکه نیستم هم میترسونه منو هم بهم لذت میده،دوروزه زل زدم به مانیتور یکی پیدابشه و کمکم کنه و بگه راحتترین راه رهایی ازین همه عذاب چیه
خودمم دوست دارم اروم بشم،اما تاتنها میشم همه فکراو رنجها میان سراغم،کمکم کنید،دارم میمیرم ازینهمه ترس و فشار،دلم میخواد تو یه لحظه رها بشم
همه صحنه های پارسال چندروزه جلو چشممه،کلی حسهای متفاوت میان سراغم،یه وقتایی واسش گریه میکنم یه وقتایی متنفرم که منو تو این حس گذاشت،یه بارمیگم حقش بود فرداش محمدجان گفتناش میادجلو چشمم
دلم هم میسوزه واسش هم ازخودم بدم میاد،خسته شدم و. تموم نمیشه









علاقه مندی ها (Bookmarks)