5 روز پیش دوباره با هم دعوامون شد سر دیر اومدنش .ساعت 1 از سرکارش تعطیل شد اما 10 شب اومد . بهش که گفت کجا بودی گفت پیش دوستام ، توخیاباونها ول می چرخیدم رفتم کافی نت تو فیس بوک .و ... بابای بیچاره ام داره خونه ای که قراره توش بشینیم رو تعمیرات می کنه . از دستش خیلی عصبانی بودم بهش گفتم حداقل تو هم که زود تعطیل شدی می آمدی خونه دست بابام رو می گرفتی و کمکش می کردی به جای اینکه تا 10 شب علاف تو خیابونها بچرخی . فکر کنم مشروب هم خورده بود چون با اون دوستش که مشروب خوره بود . اونم بی معطلی شروع کرد به داد و هوار کردن که من نباید واسه هر کاریم از تو ا جازه بگیرم و .... . بعدش که اومدیم خونمون منم بهش محل نگذاشتم گفت برام چای درست کن منم گفتم برو همونجا که تا حالا بودی چای بخور .دوباره شروع کرد به بد دهنی و از خونه رفت .الان تو این 5 روز نه من بهش زنگ زدم نه اون . حتی مادرش هم که تا کوچکترین چیزی می شد زنگ می زد به من تا از دلم در بیاره هم زنگ نزد فکر کنم اونم از پسرش نا امید شده . چون کامل در جریان مشکلاتمون می گذاشتمش . تو این مدت اصلا دلم براش تنگ نشده و هر بار که به رفتارش فکر می کنم بیشتر ازش منزجر می شم .فقط نمی دونم جواب خانواده ام رو چی بدم که همش سراغش رو می گیرن؟هر چقدر که فکر می کنم می بینم هیچ امیدی به شروع این زندگی ندارم .فقط خدا می تونه کمکم کنه ......