به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 79

Threaded View

  1. #11
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 26 دی 91 [ 17:38]
    تاریخ عضویت
    1391-4-07
    نوشته ها
    30
    امتیاز
    732
    سطح
    14
    Points: 732, Level: 14
    Level completed: 32%, Points required for next Level: 68
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registered500 Experience Points
    تشکرها
    89

    تشکرشده 93 در 22 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: روابط همسرم قبل ازدواج

    ممنون از همه دوستان که لطف کردند و پاسخ دادند.

    خودم هم به این نتیجه رسیدم که تخیل چقدر می تونه داغونم کنه. سعیم رو میکنم ولی یه جاهایی کم میارم، همه اون گفته ها و چیزایی که خوندم و کارها و روزهایی که با این دختر داشتم و حرفایی که بمن می زد و با هم قرار بود انجام بدیم از جلوی چشمم می گذره. امیدوارم بتونم کنترلشون کنم. چجوری فراموششون کنم؟!
    باید به مدت تنها باشم و با خودم کنار بیام ولی اون خانوم نمی ذاره مدام زنگ می زنه و فقط می گه پشیمونم می خوام جبران کنم نمی قهمیدم چیکار می کنم می خوام بیام خونتون پیشت باشم. من هم هر بار به یه بهانه ای ردش می کنم. واقعا نمی تونم ببینمش. دیگه هیچ حسی نسبت بهش ندارم. نه اینکه هیچی یه حورایی هم ازش متنقرم هم ته قلبم یه چیزی می گه ببخشش! ولی نمی تونم حتی نگاهش کنم چه برسه به این که بخوام تو به خونه باهاش باشم. سعی می کنم تنها باشم و فکر کنم ولی فکرام همه به جدایی ختم می شه. نمی دونم چیکار کنم! باید یه مدت به خودم وقت بدم.
    آره بشر جایز الخطاست ولی چند بار؟! چقدر دروغ؟ چقدر فریب؟ و البته چقدر سادگی و امید به آینده و خوش بینی و اعتماد از طرف خودم؟! و شاید هم صداقت بیش از حد!
    من نمی گم خیلی آدم پاکیم ولی تاحالا تو هیچ موقعیتی خدا رو فراموش نکردم و نخواهم کرد.
    روزهای تنهایی زیاد داشتم ولی خودم رو نگه داشتم و فقط با خدای خودم حرف زدم.
    آدم دودره بازو قالتاقی نبودم، همیشه هر کاری می کردم و می کنم اول فکر می کنم که خودم وجدانم و خدای خودم ازین کار راضی هست یا نه!؟ اینکه بعدا جرات دارم بکم من اینکارو کردم و پاش وایسم؟! همیشه کلی قکر می کنم بعد عمل می کنم.
    اینبار هم کلی فکر کردم ولی متاسفانه زیادی اعتماد کردم و صداقت داشتم. حواسم نبود به این دنیای درب داغون که کلی از ادما دارن نون دروغ و آدم فروشیو و ... رو می خورن.
    حالا هم این انتخاب خودم بوده، پاش می مونم پای همه چیزش چه ادامش چه جداییش. فقط نگران خوانوادم هستم که آسیب شدیدی می بینند ازین جدایی.
    یادمه خیلی از آدما میومدن پیش من و درد دل می کردن و من سعی می کردم راهنماییشون کنم و از خدا و آینده و گذشت و بخشش می گفتم براشون چون واقعا اعتقادم بود و هست.
    بعضی وقتا فکر می کنم خدا می خواد منو امتحانم کنه ببینه منی که همه رو به گذشت و بخشش و کنار اومدن و امید به آینده دعوت می کردم و اینهمه می گفتم رو اعتقادم پایبندم حالا خودم چیکاره ام و چند مرده حلاجم. شاید می خواد نشونم بده اینکاره نیستم. شایدم می خوام نشونم بده اینا همش حرفه! نمی دونم! با اعتقاداتم هم درگیر شدم!
    آره زندگی بچه بازی نیست، خوانواده بچه بازی نیست، همه اینها رو خودم هم می دونم و بخاطر همین هم اینقدر بهم ریختم که چیکار کنم که کار درستی باشه و آینده رو خرابتر ازین نکنم. هم آینده خودم و هم آینده اون دختر رو! اگه من عجولانه تصمیم بگیرمو کار درستی نکنم چه فرقی با اون دختر می کنم که عجولانه با تصمیم نادرست زندگی خودشو خوانوادشو منو خراب کرد و آرزوهایی که من سالها براش تلاش می کردم رو به باد داد!
    ولی هیچکس نمی تونه حس درونی من رو درک کنه و بفهمه چی می کشم. همه دارن از بیرون قضیه رو نگاه می کنند مثل همون زمانهای خود من که به کسی مشاوره می دادم.
    هر شب دعا می کنم که خدا راه درست رو بهم نشون بده تا هم پیش خودم هم پیش خدای خودم رو سفید باشم. خواهش می کنم شما هم برام دعا کنید. بلکه بخاطر دل پاک یکی از شماها خدا من رو هم راهنمایی کنه.

    بله درست می گن دوستان که اگه خونواده بلنگه از یه جایی می زنه بیرون، ولی من اون زمان هم با ایشون صحبت کردم و قرار شد پای همه مشکلاتش وایسیم و البته متاسفانه ایشون برخلاف قولی که داده بود صادق نبود و همه چیزو به من نگفته بود و بعدا هم که رو شد من قبول کردم چون واقعا دوستش داشتم و می خواستم باش زندگی کنم. اونوقت هم پیش مشاور رقتیم و اونها گفتند باید خودتون بتونید کنار بیاید. من قبول کردم چون دوستش داشتم و با خودم گفتم این چه گناهی کرده که خواهر و برادرش اینحوریند. اونروزا از مشکلات خوانوادگی اونها خبر نداشتم. ولی الان تا حدودی با خبرم.
    حالا من از آینده میترسم. که نکنه مشکلات بیشتر ازین پیش بیاد و اوضاع رو بدتر کنه یا اتفاقات بدتری بیوفته خدایی نکرده. امیدوارم خدا کمکم کنه راه درست رو انتخاب کنم.

    پیداست که دوستش داری
    آره متاسفانه هنوز هم ته قلبم دوستش دارم و هر چی هم میکشم ازین احساسمه ولی نمی تونم از کاری که با من و احساسم و زندگیم کرد بگذرم. اون از صداقت من سو استفاده کردو با من بازی کرد. نمی دونم چی بگم.

    یه بار رفتم پیش مشاور و همه چیزو براش گفتم. یه بار هم با خانوم رفتم. مشاورم هم کسی هست که هم خودم و هم خانوم فبولش داریم. گفت سعی کن ببخشیش. گفت اگر این کار رو هم نکنی نمی شه بت خورده گرفت. گفت اگر نمی تونی فراموش کنی اون گذشته رو بهتره ادامه ندی چون زندگیت خرابتر میشه.
    اون هم گفت سعی کن بهش فرصت بدی خودشو نشون بده و اگر دیدی لارم مشکلی هست دیگه ادامه نده.
    گفت اول با خودت فکر کن ببین می تونی کنار بیای یا نه. بعد تصمیم بگیر که چجوری عمل کنی.

    بازم ممنونم از همه دوستان. از همه راهنمایی ها. باز هم اگر راهنمایی به ذهنتون میرسه بگید خواهشا.
    مهمترین چیز اینکه چجوری این خاطرات رو از ذهنم پاک کنم، هر راهی بلدید بگید. خودم می خوام در مورد هیپنوتیزم تحقیق کنم شاید بشه!
    و دوم اینکه چجوری بفهمم این خانوم واقعا توبه کرده و پشیمونه یا این هم مثل باقی حرفاش یه بازیه! می خوام از تجربیات همتون استفاده کنم.
    و اینکه یادتون نره برام دعا کنید. من به وجود خدا و اینکه بنده هاش رو راهنمایی می کنه ایمان کامل دارم. شاید من باید به اینجا می رسیدم تا بتونم به خودم و خدای خودم ثابت کنم که به حرفام ایمان دارم یا نه. برام دعا کنید رو سفید باشم و بتونم تصمیم درستی بگیرم.

    یه چیز دیگه! من همیشه ازین کاراو این افراد بیزار بودم و هستم. وقتی این مورد پیش اومد اوضاعم خیلی بد بود. الان هم که یادش می افتم خیلی بد حال می شم. ولی نمی دونم یه نیرویی درونم هست که یواش یواش آرومم می کنه وقتی دعا و راز و نیاز می کنم. انگار خدا واقعا آرومم می کنه. من به خدا و قرآن اعتفاد دارم ولی نماز نمی خوندم. قبلنا می خوندم ولی به دلایلی چند سالی هست نمی خونم!
    نمی دونم چیه و چجوری ولی واقعا یاد خدا و ایمان به اون آرومم می کنه. امیدوارم خودش راه درست رو بمن نشون بده و بهم صبر بده که بتونم کار درست رو انجام بدم.
    تورو خدا برام دعا کنید دوستان

  2. 4 کاربر از پست مفید badbakht تشکرکرده اند .

    badbakht (چهارشنبه 14 تیر 91), khaleghezey (یکشنبه 25 خرداد 93)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 23:45 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.