برادر عزیز فقط میتونم بگم برای اروم شدن و خلاصی از تفکرات و افکاری که با فکر کردن به اونها احساس عطش بیشتر میکنی بهترین راه رودرور شدن و دیدن واقعیت هست بنظر من برو باهاش حرف بزن تا بهتر بتونی کنار بیای و از چه کنم چه کنم ها راحت بشی. در ضمن داشتم داشتم هارو رها کن به دارم دارم ها تکیه کن
و جمله اخر اینکه:
هاله نو آخه من باید فقط از طریقه اون دختره که می گم مدتی باش دوست بودم فریبا رو پیدا کنم و اون هم از دست فریبا ناراحته هم از دست من و خیلی سخته شماره جدید فریبا رو بده . تازه از کجا معلوم که اصلا الان خبری از فریبا داشته باشه .

چند هفته پیش با خالم که فقط چند سال ازم بزرگتره و باش راحت می تونم حرفام رو بزنم در این مورد حرف زدم . اون قبول کرده که بره شماره فریبا رو از اون دختره بگیره . خالم گفته اینکه به دختره چی می گه و میگه کی هست و با فریبا چکار داره و چرا شمارش رو از اون دختره می خواد رو خودش می تونه حل کنه اما کار خیلی سختیه .

البته خالم درسته که همیشه هوام رو داره و ادعا می کنه خیلی دوستم داره اما حرفی رو هم پیش خودش نگه نمی داره . اما خب چه کنم باز از بقیه زرنگ تر هست .اگه خالم این کار رو برام بکنه حتما تا دو یا سه ماهه دیگه به پدر و مادرم هم خبرش میرسه .

راستش از واقعیت هم می ترسم . حتما الان فریبا بعد از دوسال دوست پسر داره . آیا دوست پسرش رو به خاطر من بی خیال می شه . یا اینکه از دیدن من ناراحت می شه . می ترسم ....... نمی خوام خودم رو گول بزنم خیلی از اینکه فریبا از خودس طردم کنه می ترسم .. شاید اگه تا آخر عمرم خاطرش توی ذهنم باشه بهتره .

راستش من زیاد با این حرف موافق نیستم.اقای احمدی شما تا زمانی که گره های ذهنی و زندگیت رو باز نکردی و هنوزاماده ازدواج نشدی حق نداری ارامش اون دختر رو بهم بریزی.


اما در مورد علاقه..تو به اون دختر علاقه زیادی داری و این اصلا جای سرزنش نداره و طبیعیه..اصلا همین باعث تشکیل خونواده و زندگی مشترک میشه..حالا که انقد علاقمندی چرا این علاقه رو نمیندازی تو مسیر سازنده؟
یعنی بسم الله..شروع کن به مهیا شدن برای ازدواج..
4تا مهارت زناشویی یاد بگیر...اطلاعاتت رو تو این زمینه بالا ببر..رابطت رو با خونوادت خوب کن تا ازازدواجت حمایت کنن...بعد خیلی رسمی تشریف میبرین خواستگاری..انگار روز اوله میبینیش..با کمک خونواده ها همدیگه رو بشناسین..خونواده ها با هم اشنا بشن و الباقی..کاملا ازراه درست و منطقی
بهار ۶۶ این طور نیست که به طور مطلق قصد ازدواج داشته باشم تا بخوام خودم رو برای اون آماده کنم . تنها چیزی که در ایران برام اهمیت داره فریبا هست .اگر اون منو نخواد اصلا حالا حالا ها قصد ازدواج ندارم .شایدم از ایران مهاجرت بکنم . کجاشم مهم نیست فقط کشوری که حکومتش سکولار باشه .

حداقل باید نظر فریبا رو در مورد خودم بدونم و بعدش برم سراغ اینکه آمادگی ازدواج رو داشته باشم . اگه فریبا منو نخواد فکر در مورد ازدواج رو می ذارم برای سه ساله دیگه که هم ارشدم رو گرفتم و هم تافلم رو .اون موقع فکر می کنم که یا از ایران قاچاقی فرار می کنم یا میرم سراغ سربازی و ازدواج .
اما اگه فریبا منو بخواد شاید مجبور بشم خوندن زبان و ارشد رو بذارم برای بعد و برم سراغ سربازی و کار .



سلام.دلیلتون برای جدا شدن چی بود؟برامون نگفتین

دلیل جدا شدنمون رو تا حدی قبلا گفتم اما الان می دونم اشتباه کردم و از رقتارم با اینکه قصدم هم خوب بود پشیمونم . شاید باید اون موقع به جای اینکه اون طور ازش جدابشم همه چیز رو بش می گفتم . باید بش می گفتم چقدر دوسش دارم و می خوام یک عمر باش زندگی کنم و باید شرایط خودم و اون رو بو شرایط خانوادگی مون رو براش توضیح می دادم و ازش می پرسیدم که می تونه شرایط من رو بپذیره یا اینکه می خواد از هم جدا بشیم . اما من جای اون هم نصمیم گرفتم . نمی خوام اشتباهم رو توجیه کنم .



.بنظرم شاید فریبا از دید شما هنوز تو اوج باشه ولی شما هم از دید ایشون همینطورید؟خودتونو بگذارید جای اون: کسی که خیلی دوسش دارین وبهش وابسته شدین کم کم بیاد وحرف از جدایی بزنه ویک روز تنهاتون بگذاره تازه بره وبا دوستتون رفیق بشه.بعد بره 2سال خبری ازش نباشه.شما باشیدبهش فکر میکنید؟ارامشی که شاید داشته باشن روبهم نزنید......ابته این نظر منه.
می فهمم چی می گید و برای همین هم هست که نمی دونم چه تصمیمی بگیرم .