سلام دوستان. من تقریبا تازگی ها عضو شدم این محیط بهم ارامش میده.می خوام از دیشب بگم. از بعدازظهری دل درد . کمر درد داشتم واقعا حالم بد بود عشقم وقتی از سر کار اومد من هیچ کاری نکرده بودم حتی ظرفارم نشسته بودم. یکم خوابیدم اما بهتر نشدم از خواب که بیدار شدم دیدم عزیز دلم بالا سرم نشسته دیگه وقت شام بود اما حال من خیلی بد . بهش گفت شام چی بخوریم؟گفت تو هیچی نگو و فقط دراز بکش ببین شوهرن جی درست میکنه. بعد دیدم سیب زمینی اورده تا رنده کنه واسه کوکو .خودش همه کارا رو کرد بعدش پاشد بره سرخش کنه هرچی گفتم من برم دستمو گرفت برد تو رختخواب گفت تو بخواب. هر از چن گاهی هم عشقم از اشپزخونه میومد به سرم دست میکشید بوسم میکرد بعد باز میرفت. وای دوستان شام و که اورد انکشتامم خوردم از بس خوشمزه بود و اینکه گشنه بودم. وقتی میخورم هواسم شد داره منو نگاه میکنه میخنده گفتم چی شده گفت تا حال اینقد گشنه ندیده بودمت نوش جونت. بعدشم خودش ظرفارو جمع کردو شست. بعد شام هم گفت اگه بهتری بریم پارک.منم سریع لباسامو پوشیدم و رفتیم اخر شب که اومدیم خونه تا 2 حرف زدیم .طفلی عشقم ساعت 5 بیدار شد رفت سر کار.......الهی فداش شم الان خوابه







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)