نگین جان نمی دونم بهت کمک کنه یا نه. اما ادم کلا یه تغییراتی می کنه هم چند روز قبل پریود و هم در مدتش. من خودم دوسه روز اول حتی هر غذایی هم نمی تونم بخورم! یعنی حس می کنم اگه بعضی غذاهارو بخورم حالم به هم می خوره. واسه همینم خیلی کلا از خیلی جهات عوض می شم. درد هم که اضافه می شه.کلا دو سه روز در ماهو من می یفتم هیچ کار نمی کنم! هر کی یه جوریه.
اما در کل به جز چند روز عادت ماهانه ات اگه حس می کنی به جایی که می خوای در مورد خودسازی نرسیدی فکر می کنم واسه اینه که زمانبره. یعنی باید روی خودمون خیلی کار کنیم. تازه بعدش هم که به حد دلخواه از اعصاب مورد نیازمون رسیدیم بازم باید تمرین کنیم تا بتونیم حفظش کنیم. مثل مدیتیشنه بود که نوشته بود تمریناش تا اخر عمره باهامون. چون ما راکد نیستیم و با ادما و شرایط مختلف برخورد می کنیم و بنابراین ممکنه دوباره کمی به هم بریزیم و نوشته بود واسه همینم باید همیشه تمریناشو بکنیم.
اما اگه مشکلت شدیدتره و حس می کنی نمی تونی کنترل کنیش بیا بنویس شاید یکی همون مشکلو گذرونده باشه و بدونه باید باهاش چه کار کرد.








. من خیلی رو این موضوع فکر کردم. اما نتیجه دلخواهم رو نگرفتم. یعنی به اون آرامشی که بعد از فهم سرچشمه مشکل بهم دست میده نرسیدم.
بعد باز دوباره در مورد یک موقعیت حکمی دادم که خیلی محکم و قطعی بود. این بار حس کردم که دوست دیگرم کمی توجهش به نظرات من در این بحث کم شد. این بار حس بدم خیلی بیشتر بود و خلاصه گفتگوی درونی ام آغاز شد. شروع کردم به مقایسه خودم اون دوستم که نظراتش معقولتراز من بود. کلی چیزهای دوست نداشتنی در خودم حس کردم. نهایتا به یک حس بد منجر شد : دوست صاحب نظرترم خوب نبود و مرا دوست نداشت. دوست دیگرم هم خوب نبود چون اعتمادش به من کم شده بود. من هم خوب نبودم چون باعث و بانی همه این احساسها خودم بودم. چون زود قضاوت میکنم. چون گاهی فکر نمیکنم و حرف میزنم و ...
) منجر شد: خانه دوستم بودیم. شوهرش چیزی گفت که من ناراحت شدم. ناراحتیم را نشان دادم و از مدل نشان دادنم خیلی راضی بودم. خیلی زیبا و تمیز و محترمانه بود. بعد از این عکس العمل زیبا و سکوتی که در جمع برقرار شد و همه فمیدند که من ناراحت شدم و خلاصه اون آدم هم متوجه اشتباهش شد و گفت ناراحت شدید؟ من برگشتم گفتم بله ناراحت شدم و فهمیدم که شما هم از ناراحتی من ناراحت شدید (بعدش هم خندیدم یعنی ماجرا تمام شد در حالی که دلم میخواست اثر رفتارم در فرد بماند. نمیدانم چرا این کار را کردم). این جمله دومم که بولدش کردم شروع حال بدم بود. هر چقدر این جمله را بررسی میکنم نمیدانم حس خوابیده پشت آن چیست که مرا ناراحت می کند (یک چیزهایی فهمیدم اما نه آن طور که دیگر احساس آرامش کنم). انگار یک ابراز وجود قشنگ کردم اما بعدش با حرفی که زدم ابراز وجودم را ضایع کردم. یک جور حس نادیده گرفتن خودم توی این جمله هست. چرا این حس بد را داشتم؟ آزرده شدن کودک درونم از اینجا شروع شد. من دیگر بعدش انگار وارد یک فاز رفتار شرطی شدم. احساساتم را تا آخر مهمانی نادیده گرفتم و خودآگاهی ام نسبت به احساساتم خیلی کم شد.یعنی می فهمیدم که این احساس را دارم اما کار مناسب با آن را انجام نمیدادم. محبت و انرژی دادن و ... را بیشتر از آنچه که ظرفیتم بود خرج میکردم. خیلی جاها دلم نمیخواست حرفی را بزنم ولی برخلاف میلم زدم. دلم نمیخواست انرژی بدهم ولی دادم. کودک درونم را خیلی نادیده گرفتم
. بعد انگار هی تندش کردم هی حرف زدم که حس بدم را بپوشانم و نهایتا به یک تجربه بد منجر شد. کودک درونم خیلی آزرده شد. این طور مواقع از خوابی که می بینم می فهمم که کودک درونم خیلی ناراحت است و اذیت شده است. 
علاقه مندی ها (Bookmarks)