یه خاطره دیگه
شوشوی من فوق العاده مهربونه...دل نداره ولی خوب گاهی اعصابم نداره
چند هفته پیش سر یه بحث مسخره از هم ناراحت شدیم و الی اخر...من داد و بیداد که تو به من توهین کردی اون بیچاره هم مستاصل!!!اخه تا حالا اینجوری شلوغش نکرده بودم...هول شده بود به دست و پام افتاد بغلم کرد منم محل نمی دادم خداییش خیلی ناراحت شده بودم از دستش هر چند تقصیر خودم هم بود..می تونستم وقتی اون عصبانیه من سکوت کنم ولی بدتر از اون داد زدم...اون هم اتیشی شد و...
خلاصه از اون التماس و از من بی محلی (به بقیه این کار رو تجویز نمی کنم این دفعه واقعا شوشو مقصر بود)رو تخت دراز کشیده بودم و گریه میکردم دیدم اومد بغلم کرد بوسیدم...موهامو دستامو تا به پاهام رسید ...من دوست نداشتم این کارو بکنه چون دلم نمیاد خودشو حتی جلوی من بشکنه ولی واسه اینکه ببخشمش کف پامو بوسیدفداش بشم...اخه بچه جون تو که دلت اینقده نازکه چرا بیخودی داد و هوار میکنی درد و بلات به جون فرشته ت....منم واسه همیشه بخشیدمش و تصمیم گرفتم دیگه وقتی لازمه کوتاه بیام که کار به اینجاها نکشه...در نهایت یه دعوا هو به یه خاطره عتشقانه تبدیل شد
![]()









فداش بشم...اخه بچه جون تو که دلت اینقده نازکه چرا بیخودی داد و هوار میکنی درد و بلات به جون فرشته ت....منم واسه همیشه بخشیدمش و تصمیم گرفتم دیگه وقتی لازمه کوتاه بیام که کار به اینجاها نکشه...در نهایت یه دعوا هو به یه خاطره عتشقانه تبدیل شد
پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)