سارا جان من فقط می خوام راجع به این چند جمله صحبت کنم. بقیه صحبت ها رو دوستان کردن و تصمیم گیری با خودته. اما می بینم که داری واقعاً هوس نبودن رفتار اون آقا رو با این جملات رد میکنی. نمیدونم. شاید نباید اسمشو هوس گذاشت. شاید اسمش احساس زودگذره نه هوس. اما این که شما میگی اگه هوس بود حاضر نبود این همه راه دور به خاطر من بیاد یا می تونستیم با یکی تو شهر خودمون دوست بشیم، اصلا درست نیست. این هوس (یا احساس زودگذر به قول من) هم این طور نیست که نسبت به هر انسانی به وجود بیاد. اون این حس رو نسبت به شما پیدا کرده و واقعا با شما بودن براش لذت بخشه. تو این مسئله شکی نیست. به خاطر همین حاضره این همه سختی و تنش رو تحمل کنه که با کسی باشه که از بودن با اون لذت میبره. منظورم فقط لذت جنسی نیستا. لذت روحی و جسمی با هم. اما دلیل نمیشه که چون اون داره این سختی ها رو به خاطر شما تحمل میکنه حتما عاشق شماست و یک عشق همیشگی به شما خواهد داشت که هیچوقت هم از بین نمیره. نه این موضوع فقط میتونه ثابت کنه که اون آقا فقط احساس خوبش رو نسبت به کسی پیدا کرده که شهرش 9 ساعت با شهر خودش فاصله داره.نوشته اصلی توسط سارا@
ما انسانها موجودات عجیبی هستیم. از هر چیزی نهی بشیم بیشتر به سمتش کشش پیدا می کنیم. عاشق ماجراجویی هستیم و گناه برامون لذت زیادی داره. همینم باعث میشه گناه نکردن کار خیلی سختی باشه برامون. رابطه شما و این آقا هم یه رابطه اس که همه نهی اش میکنن حتی خودتون. همین باعث میشه شما تو اعماق وجودتون کشش زیادی به ادامه رابطه پیدا کنید. یه رابطه جنسی مخفیانه برای آدم ها کشش خیلی بیشتری نسبت به یه رابطه جنسی عادی و روتین داره. حاضریم ریسک کنیم خطر کنیم اما لذت های بیشتری رو توی رابطه های مخفیانه تجربه کنیم. این خصلت همه آدماس. فقط یه عده با این حس مقابله میکنن و اختیارشون رو میدن دست عقلشون. یا این که اصلا تو چنین مسیرایی قرار نمیگیرن که به چالش کشیده بشن. اما یه عده که کم هم نیستن اسیر این احساسات میشن. من حتی خودم هم با این مسائل زیاد سر و کله میزنم و نمی خوام بگم من اینطوری نیستم.
اما فقط می خوام بهت بگم با این افکار که اون راه به این دوری میاد و هزار تا تنش و استرس رو تحمل میکنه سعی نکنی تو ذهنت به خودت ثابت کنی که اون قطعاً عاشق واقعی توست. چون اینها اصلا دلیل عشق واقعی نیست.
من اصلا بهت ایراد نمی گیرم که الان تو این رابطه گیر کردی. خیلی هم درکت می کنم. آدم واقعا از فردای خودش خبر نداره و نمیدونه تو چه مسیری قرار می گیره. چون واقعا تو این دو سال آخر زندگی خودم به این نتیجه رسیدم که اصلا خودمو نمی شناختم. و هر آن ممکنه یک اتفاق خیلی عجیب تو زندگیه خودم پیش بیاد. همون طور که تو این دو سال چیزهایی رو تجربه کردم که هیچ وقت به خواب هم نمی دیدم و مدت ها تو شوک بودم که این واقعا منم که دارم این مسائل رو تجربه میکنم.
آدم وقتی از دور وا میسته و به یک مشکل نگاه میکنه پیش خودش میگه من که اصلا آدمی نیستم که گرفتار همچین مشکلی بشم. یا این که این آدما خودشون مقصرند و من اینجوری نیستم و هیچ وقت نخواهم بود. اما هیچ خبر نداری که ممکنه خودت دو صباح بعد طوری گرفتار چنین مشکلی بشی که به هیچ وجه نتونی راهی برای بیرون اومدن ازش پیدا کنی.
در هر حال آرزو می کنم مشکلت هر چه زودتر حل بشه.
راستی یه چیزی هم بگم. سعی کن موضوعات مرتبط با خودتو توی این سایت بخونی تا با مشکلات دیگران در ارتباط با این موضوع بیشتر آشنا بشی. میدونم همه آدم ها با هم فرق دارن و هیچ دو مشکلی مثل هم نیستن. اما فقط خوندن مشکلات مشابه به تو کمک میکنه که به این باور برسی که تو تنها آدمی نیستی که با این مشکلات دست و پنجه نرم میکنی. و این مسئله قوت قلبتو بیشتر میکنه. و توانایی ذهنیتو برای مبارزه با مشکل افزایش می ده. این هم یه خاصیت تو همه آدم هاست که وقتی یه مشکلی واسشون پیش میاد فکر میکنن فقط خودشون این مشکلو دارن و هیچ کس درکشون نمیکنه و نمیفهمه چی میگن. اما وقتی میبینن که نه، دور و برشون آدمای زیادی هست که به هر طریقی با چنی مشکلاتی دارن سر و کله میزنن، اونوقت اون غولی که تو ذهنشون از مشکلشون ساختن کم کم از بین میره و منطقی تر به مشکلشون نگاه میکنن و راه حل های منطقی تری برای حلش به ذهنشون میرسه.








علاقه مندی ها (Bookmarks)