شوهرم اصن فراموش کرده. خیلی تندی و بداخلاقی میکنه. واقعا خسه شدم. دیگه حوصله ی ادامه ی این زندگی رو ندارم. دوسش ندارم. وقتی بهم میگه ماچم کن با یه حالت چندشی ماچش می کنم در حالی بغض گلومو گرفته. واقعا خسه شدم . فک میکنه خودش آدم بی عیبیه اما من سر تا سر تا عیبم و اشتباهم. به من میگه من کار خونه برام ارزش نداره. منم گفتم اگه ارزش نداره پس چرا تا حالا هزار بار بخاطرش اوقاتمونو تلخ کردی. همش میگه تو اگه عاقل بودی نصف شب قهر نمیکردی بری خونه بابات. پس به کی پناه ببرم؟ بعد از کتک و تحقیر رفتم خونه بابام.
خیلی تو فشارم آخه هر کاری میکنم راضی نمیشه. از من انتظار عوض شدن داره. اما فک میکنه خودش به عوض شدن احتیاج نداره. دیگه نمیدونم باید چی کار کنم تا راضی بشه؟
وقتی از مامانم شنیدم که خواهر شوهرام دیگه دخترخالهامو تحویل نمیگیره(چون دختر خاله هام معرف من بودن) واقعا داغون شدم. الان که دختر خاله هام میدونن دیگه تمام فامیل مادریم میدونن. خیلی ناراحتت کنندس. من همیشه فک میکیردم اینا از من راضی هستن. دلم همیشه به خونواده ی شوهرم خوش بود که دخالت نمیکنن. اما الان خیلی ناراحتم. آخه داداش خودشون که بداخلاق و وسواس داره و تنبل هیچ ایراد نداره. اینا رو نمیبینن..... ایقد عباس بد منو به مادر شوهر و خواهراش گفته که اینا هم باور کردن. البته خوبه همه ی فامیل منو میشناس.







علاقه مندی ها (Bookmarks)