مرسي بهار جون ... خودم هم ميدونم كه همسرم توي شرايط بحراني فقط عصبي ميشه و كارهاي غيرمعقول انجام ميده ... با همهي بياحتراميهايي كه تو اين مدت ازش ديدم و هيچ جوابي به اونا ندادم ولي باز هم ته دلم از دوست داشتنش چيزي مونده آخه ما با هم خاطرات خوب زيادي داشتيم و آرزوي من يك زندگي واقعي و روشن بود و هيچ وقت به اين روزها فكر نميكردم .
ولي به قول شما و دوستان اين تنشها و برخوردها هر دوي ما رو كم طاقت و خسته كرده . براي مشاور هم وقت گرفتم چون هميشه تو زندگيم اين موضوع اولويت داشته كه با افراد متخصص و صاحب نظر مشورت كنم .
اما در كل چيزي كه باعث شده براي طلاق مصمم بشم رفتارهاي خانواده همسرم هست . فكر اينكه بخوام عمري عروس چنين خانوادهاي باشم آزارم ميده ، خانوادهاي كه رابطهها براشون ارزشي نداشته باشه ( مثلا" خواهرهاي همسرم جواب سلام پدرشون رو نميدن ). وقتي خونشون ميري و در رو برات باز ميكنن اونقدر نگاهت ميكنن تا اول تو سلام كني !!!! نميدونم ميشه رو اين جور آدمها حسابي باز كرد ؟؟؟ اگر فردا باز مشكلي پيش اومد بايد به كدومشون رجوع كنم ؟! از كي بخوام پا درميوني كنه ؟! اين سوالها مدام تو ذهنم مرور ميشه و منو آزار ميده . تو اين مدت يك سالي كه عروس اين خانواده بودم تا جايي كه تونستم خوبي كردم تا جايگاهمو پيدا كنم . بيشتر از اون چيزي كه هديه گرفتم به عنوان يه تازه عروس هديه دادم تا ايجاد محبت بشه ولي ديدم كه هيچ كدوم از كارهاي من براشون ارزشي نداشته وگرنه به اين جدايي يك ماهه من از پسرشون يه واكنش نشون ميدادن !
از همهي دوستان همدردي براي آرامش و تصميم درست من واسه زندگيم التماس دعا دارم .![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)