اعتماد شكسته...اگر ميگم عوض شو،نه به خاطر تغيير شوهرت و نه به خاطر بهبود زندگي مشتركته!بلكه ميخام خودت به يك ثبات و آرامش فكري و روحي برسي و درست تصميم بگيري.
ميگي عوض شدم،نميدونم تا چه حدي تغيير كردي و روانشناست چه پيشنهاداتي بهت داده...ولي هنوز تجسس ميكني،هنوز به حركات همسرت حساسي،هنوز دنبال سرچهاش تو اينترنتي،از عصبانيت گوشيشو پرت ميكني تو ديوار....
عزيز دل...رفتار همسرت غلطه،اما واكنشهاي شما هم غلطه!
يه روزي منم از دست كاراي همسرم داشتم ديوونه ميشدم،ميخاستم جدا شم،همه چيز هم برام فراهم بود،همه هم راضي راضي(اينو ميگم كه بدوني شرايط بدي بعد از جدايي در انتظارم نبود) اما وقتي تصميم گرفتم عوض شم و آخرين فرصت رو به زندگيم بدم ديگه همه اش دنبال تغيير همسرم نبودم،فقط رو خودم كار ميكردم،آرامش خودمو حفظ ميكردم،عصبانيت خودمو كنترل ميكردم،بدون توجه به كارهاي همسرم راهيو كه مشاور پيش پام ميزاشت يا بچه هاي با تجربه ي همدردي بهم ميگفتن انجام ميدادم،كاري به رفتارها و واكنشهاي همسرم نداشتم....و اون قدر حالم خوب شد كه قسم ميخورم اگر هم مشكلاتم حل نميشد و جدا ميشدم حداقل با خيال راحت جدا ميشدم نه با اعصاب خرد و ذهن آشفته!
من واقعا نميدونم مشكل همسرت تا چه حد بزرگه،و اصلا از كجا به قول معروف آب ميخوره،اما ميدونم وقتي تا حالا با فشار و دعوا درست نشده بعد از اين هم نميشه،اگر ميخاي واقعا اين دو ماه رو به زندگيت فرصت بدي يعني بايد نه تجسس كني،نه دنبال سرچهاي همسرت تو اينترنت باشي،نه به فكر مدرك جمع كردن،نه به فكر حرفهاي مادر همسرت،اصلا با همسرت و خانواده اشو و حرفاشونو غيره كاري نداشته باشي.ميدونم سخته،اما تنها راهيه كه واقعا بهت كمك ميكنه.
حالا بگو واقعا هدفت چيه؟ميخاي به مفهوم واقعي اين دو ماهو به زندگيت و اصلا بهتره بگيم به خودت فرصت بدي ؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)