همسرم فرد خیلی فعال و اکتیویه. خیلی اهل مهمونیه و آدمهای شوخ رو دوست داره و رو خونواده ش خیلی حساسه و از دیدن فیلم لذت میبره.
دیدم علاقه داره درس بخونه تشویقش کردم تا تو یهرشته ی دیگه کنکور بده، تو رشته ای که میخواست امتحان بده براش تحقیق میکردم و حتی کتابهای کنکور براش میخریدم.
متاسفانه مهمونی نمیتونیم بریم چون کیلومترها از خونواده هامون دوریم و تو این شهر فقط خونواده ی همسرم(پدر و مادر و خواهر و برادرش زندگی میکنن که اکثرا مسافرتند و خیلی اهل رفت و آمد با ما هم نیستن. درد و دلم زیاده خواهر از بحث در مورد اونها میپرهیزم!)
با اینکه آدم شوخ طبعی نبودم اما این صفت رو در خودم تقویت کردم و حتی جدیدترین جکها و اس ام اسای طنزی که به نظرم جالب میاد به ذهن میسپرم تا تو یه فرصت مناسب براش تعربف کنم یا اس ام اس کنم.

علی رغم همه ی بدرفتاریهای خونواده ش همیشه احترام اونها رو نگه داشتم و شاید بیشتر از همسرم من به اونها زنگ میزنم و تو مناسبتهای مختلف براشون هدیه تهیه میکنم.
خیلی اهل فیلم نیستم حتی روز خواستگاری هم بهش گفتم اما بخاطر علاقه ش به دیدن فیلم، همیشه اواسط هفته به اتفاق میریم فیلمهای مورد علاقه شو که تقریبا هردومون دوست داشته باشیم میخریم و آخر هفته ها میبینیم.
و خیلی چیزهای دیگه که سعی کردم همیشه حواسم بهشون باشه.

با همه ی این توصیفات که تنها بخش خیلی خیلی کوچکی از زندگی منه، آیا به نظرتون رفتارهای شوهرم انسانیه؟
آیا این مرد قلب و احساس داره؟
تا کی باید بجنگم؟ تا وقتی که دچار افسردگی یا بیماری روانی بشم؟پس نقش اون تو این زندگی چیه؟ احساس و آرامش من چی میشه؟ اصلا برای چی ازدواج کردم؟ آیا ازدواجم باعث پیشرفت من شده؟ اگه این زندگی ادامه پیدا کنه چه چیزی حاصل میشه؟ آرامش؟پیشرفت؟...بعیده