دیروز از صبح کلاس داشتم. قرار بود عصر بعد از کلاس با هم بریم بیرون. تو کلاس مرتب به موبایلم نگاه میکردم ببینم کی میاد دنبالم. فکر میکنین چی شد؟ نیم ساعت مونده به پایان کلاسم اس ام اس داد "من دارم میرم خونه"! همینقدر سرد و بی روح و بدون هیچ توضیحی!
کلاسم تموم شد باهاش تماس گرفتم گفتم عزیزم نگران شدم حالت خوبه؟ گفت آره فقط کمی خسته ام. شما اگه میخوای برو بیرون.
گفتم: وقتی شما خونه ای دل من پیش شماست، دوست ندارم تنهات بذارم. من هم میام خونه.
تو راه واسه خونه کلی خرید کردم و مخصوصا یادم بود که هوس هندونه کرده واسش هندونه خریدم و رفتم خونه.
در رو باز کرد و رفت جلوی تلویزیون نشست، از نحوه ی استقبالش معلوم بود اتفاقی افتاده. اصولا وقتی قیافه میگیره دلیل ناراحتیش من نیستم ایشون از دست هرکه و هرچه ناراحت باشن ، ناراحتیشون رو میارن تو خونه و سر من خالی میکنن!
میز غذا رو چیدم(برخلاف همیشه نیومد کمک)
موقع غذا باز هم اخمهاش تو هم بود. گفتم ناراحتی؟!
گفت: نه!
گفتم اما چهره ت یه چیز دیگه داره میگه
با عصبانیت گفت: آره ناراحتم اما به تو نمیگم چی شده
گفتم: خب اگه انقدر ناراحت بودی و نمیخوای به من هم بگی نمیگفتی بیام خونه، مدتی با خودت خلوت میکردی و آروم میشدی. من هم با دیدن ناراحتیت غصه نمیخوردم. فکر میکردم زن و شوهر چیزی برای پنهان کردن از هم نداشته باشن. اما هرجور که راحتی.
گفت از خونواده ت چه خبر؟
گفتم: سلامتی. دیشب خواب بابامو دیدم دلم حسابی براش تنگ شده، جوری که وقتی از خواب بیدار شدم دلم میخواست از شدت دلتنگی گریه کنم.
چیزی نگفت اما سر یه موضوع بی ارزش، یه دعوای کوچیک راه انداخت، رفت تو اتاق و تا ساعت 11 شب خوابید...
نرفتم دنبالش،جون هم جسما خسته بودم و هم روحاً. بعد از مدتی من هم رفتم تو یه اتاق دیگه و خوابیدم. ساعت 12 شب بود که بیدار شدم دیدم پای اینترنته. محل نذاشتم و دوباره خوابیدم. تا 4 صبح نت بود و موضوعات نت گردیش هم که بالا نوشتم!4 صبح اومده بیدارم میکنه که پاشم نماز صبح بخونم و دوباره میره تو اون یکی اتاق و میخوابه!!
تقریبا اکثر روزهای زندگی ما اینجوری میگذره! سرد و بیروح بدون اینکه من دلیلش رو بدونم....
خواهش میکنم کارشناسها بیاین منو راهنمایی کنین، من کسی رو برای درد و دل کردن ندارم و کیلومترها هم از خونواده م دورم... دلم میخواد زندگیمو رها کنم و برگردم به آغوش پر از مهر خونواده م اما همش یه نیروی درونی مانعم میشه و بهم میگه انقدر زود تسلیم نشو...اما من واقعا دیگه نمیدونم باید چیکار کنم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)