ببینید دوستان عزیز ممنون از راهنمایی شما.من به توصیه یکی از دوستان عضو این سایت شدم.نظر غیر کارشناسی،شخصی و بدون تفکر زیاد دیده می هش اما همش واسم ارزش منده چون کسانی که وقت گذاشتن و تک تک این کلمات رو نوشتن به وجود من لطف داشتم و ارزش کارشون بسیار زیبا و ارزشمند هست.
دوستان گلم شاید این تصور رو داشتید که من کم سن و سالم و بهانه های کودکانه دارم.خیر بنده سی سال دارم.کارشناس ارشد هستم و متاهل.
در ضمن با تمام احترام برای عقاید،تفکرات و مذهب دوستان منو از طریق را های مذهبی و احادیث و امامان و ...کمک نکنید و از طریق گفته های اونا سعی در کمک من نداشته باشید.یکی از بزرگترین دلایل بدبختی های من همین بزرگانی هستنتد که برای شما تقدس دارند.اما باور بفرمایید نظر شما محترمه اما اصلا برای من تقدسی ندارند.من فقط خدای یکتا رو می پرستم و بهش اعتقاد دارم.
احتمالا واکنش بعدی شما هم این هست حالا که متاهلی چرا می خوای این کار و کنی و خانمتو بدبخت کنی و از این گونه صحبت ها...نگران نباشد فکر اونجاش هم کردم
همسر من هم به مرگ من راضیه و می دونی تنها راه آرامش و خوشبختیه من مرگه.اینو هم نگید که بعد از مرگ می ری جهنم و آغاز سختی هاست که بنده سخت به این گونه گفته ها می خندم و اصلا اعتقادی به این ندارم که خودکشی باعث می شه که جای بدی بریم می دونم به هچی می رییم.به بهشت و جهنم اعتقاد دارم اما استدلال های محکم خودم رو دارم و می دونم مرگ فقط جرات می خواد و تمام.از این همه مصائب و سختی های غیر قابل تحمل و زندگی و جامعه ی تهوع اور و آدم های مزخرف نجات پیدا می کنم.اینجا روی زمین و توی این مملکت جایی برا ینفس کشیدن من نمونده. من به رفتم راضیم و هر روز هر لححظه به خودکشی و آرامش و را های سریعتا و راحت تر مردن فکر می کنم.لطفا بجای استدلال های مذهبی پوسیده که بنده ذره ای بهشون اعتقاد ندارم برای مردن راهنماییم کنید.
نمی دونم بر چه اساس ی بر چه منطق و استدلالی گفته می شه که خدا عادله.کوی عدالت خدا؟اآیا کودکی که در اروپا ،ایران یا هر جای دیگه کره خاکی در اوج ثروت و حمایت خانواده و در بهترین شرایط آموزشی و تحصیلی و در کنار آماده ترین لسترهای فرهنگی بزرگ می شه و زندگی می کنه می شه با کودکان بدبخت و بداقبال سودان و اتیوپی که از فقر و بی غذایی مطلق نبود آب و داشتن بیماری ایدز و هزاران نداشته های رزی و درشت رنج می بره مقایسه کرد؟کجاست اون عدالت خداوندی؟
از خودم چیزی ندارم بگم فقط بگم من هم از همون بدبخت هایی هستم که با هزار امید از کدکی درس خوندم.از 19 سالگی تو رشته ی تخصصی خودم کار کردم.تحصیل کرم.بیست و چهار ساعت مطالعه و تحقسق کردم.کتاب نوشتم ريالمجله اداشتم و سعی کردم در رشته ی خودم بهترین باشم اما الان پوچم.زیر بار قسط یک میلیونی هزاران نداشته و اجاره نشینی و خونه بدوشی تحقیر و حقارت خورد شدم.به امثال من در کشورهای پیشرفته می گن فرهنگی،هنرمند و یا فرهیخته اما اینجا از میوه فروش محل تا بنگاهی که باید برم بهش التماس کنم تا واسم خونه پیدا کنه همه امثال منو با ریش خن و تمسخر تحقیر می کنم.منی که سالهاست یادم نمیاد زودتر از سه و چهار صبح خوابیده باشم به خاطر تحقیق و مطالعه.
دوستان فقط ایناه نیستوهزاران دلیل استدلال فردی و شخصیه دیگه هم هیت که ایمان آوردم زندگی پوچه،دنیا پوچه،جهانیت پوچه ،آدما پوچه.عشق معنا نداره.ازدواج و اون همه عشق های سوز ناک زیر بار نداری و کم پولی خورد می شه و نابود می شه.دوستی محبت خانواده یه مشت ژست و ادای انسان دوستی و بس.برادر برای برادر فقط ادای برادری رو در میاره و دوست برای دوست ژست رفاقت می پگیره اما بوی گند تمام رفاقت ها و محبت ها رو سالهاست که تمام دنیا رو پر کرده.
هیچ وقت نفهمیدم که چرا مردم زندگی می کنند،هیچ وقت نفهمیدم که چرا دو دستی زندگی رو چسبیدن و ول نمی کنن.هیچ وقت نفهمیدم که بودن و حیات داشتن توی این کره ی خاکی و به خصوص توی این کشور چه لذتی برای آدمای امثال من داره.
چند هفتهای هست که به طور کامل دست از اون همه تلاش و کوشش و تحقیق و مطالعه و کار بر روی پروژه ها و خلاصه اون همه فعالیت احمقانه کشیدم و تازه می فهمم که چقدر احمق بودم که تو زندگیم فقط تلاش کردم.موقعی که همسن ای من مشغول جوونی کردن و لذت و دوست بازیشون بودن من سرگم تحقیق و کار مطالعه و زن داری بودم!
خاک بر سرم.حالم از خودم و وجودم و تکت تک ثانیه های که زندگی کردم به هم می خوره.وقتی فکر می کنم در گذشته خاطرلات خوب یداشتم یادم نمیاد.وقتی طبق گفته های تونی رابینز از خودم می پرسم در حال حاضر چه چیزی منو خوشحال می کنم یا حداقل حالمو بهتر می کنه به هیچ نتیجه ای نمی رسم.سالها طبق گفته روانشناسان انگیزشی مثل رابینز و تریسی و مارک فیشر و ... دفترچه اهداف و دفتر برنامه ریزی داشتم.حالا وقتی به همشون نگاه می کنم حالم بهم می خوره .چندشم می شه.به یک سریشون رسیدم خوبم رسیدم به کلیشون هم اصلا نرسیدم اما حالم از رسیده ها و نرسیده ها هر دو با هم به هم می خوره.ببینید کلا از بودن بدم میاد.حتی خوب بودن.آقایون خانما نمی خوام باشم.نمی خوم نفس بکشم.خواهش می کنم یکی بیاد سیم منو برای همیشه از برق بکشه!









علاقه مندی ها (Bookmarks)