موارد دیگه ای وجود نداره ..فقط همین و کشته شدننوشته اصلی توسط tamas
دقیقا فکر کنم نزدیک یک سال باشه ولی الان بیشتر تو ذهنم این افکار می اد...یعنی شاید یکی دو ماهه که بیشتر شده...
اولین بار رو فکر کنم می دونم راستش اولین بار من ترسیدم که نامزدم جنون آنی داشته باشه وبخواد منو به قتل برسونه.البته اون بیچاره سالم بودها.یکمی هم نسبت به اطرافم بدبین شدم .برای دوستام چنین مساله ای پیش نیومده و اصلا این ترسم رو هم با کسی در میون نذاشتم...
وای tamas در مورد سوالتون !من رو بردید به یک گذشته دور،حدود 10 سال پیش که بودم برای عروسی یکی از اقوام دورمون رفتیم شهرستان.آخر شبشون تو خونه مادر عروس بود وقاطی بود خونشون دو طبقه بود ماهم وسایلمون طبقه بالا بود وسط عروسی من اومدم بالا کفشم رو عوض کنم ،اذیتم می کرد،دو دقیقه بعدش دیدم ی پسری هم اومده بالا،سریع خواستم برگردم پایین ،اون اومد احوال پرسی کرد و گفت خوبید نازنین خانم.من دیدم اسمم رو می دونه فکر کردم از اقوام دور مامانم ایناست وباهاش یکمی حرف زدم و ترسم ریخت بعد اومد بیام پایین تو پله ها منو گرفت ،حتی نمی تونستم جیغ بزنم،دیدم نمی تونم برم پایین سعی کردم برم بالا سمت پشت بوم ولی افتادم زمین..سعی می کردم جیغ بزنم ولی نمی تونستم،نمی دونم چی شد کار خدا بود واقعا نمی دونم چی شد خودش یهو ولم کرد ودر چشم به هم زدنی غیب شد خیلی وحشتناک بود یعنی خیلی طول کشید تا یادم بره ولی خیلی وقت بود که اصلا تو یادم نبود ....کلا فراموش کرده بودم نمی دونم شاید دلیلش اون اتفاق باشه ولی خوب آخه خیلی وقت بود من دیگه اون اتفاق از ذهنم رفته بودولی الان یک ساله که دوباره اومده.من تا نیم ساعت اصلا نمی تونستم توضیح بدم چی شده ولی یکم که آروم شدم به مامانم گفتم اونم گفت به هیچ کس نگم ولی از رنگ روم وگریه کردنم ولباس های خاکیم معلوم بود ی چیزی شده واسه همین الگی گفتیم یکی می خواسته گردن بند من رو بدزده...صاحبخونه هم گفت چه شکلی بود من لباسش رو کاملا یادم بود وچهرش رو.براشون توضیح که دادم گفتن اصلا ما چنین کسی رو ندیدیم و این شخص تو فامیل ما نیست.نمی دونم این شخص کی بود از کجا اومده بود .من گردن بندم به اسم خودم بود شاید اون رو خونده بود و از اونجا اسمم رو فهمیده بود....وای دیگه من رفتم تو فاز داستان تعریف کردن
..صفحه ها ی تاپیکم زیاد میشه...
ولی کلا فکر نکنم از این موضوع روم اثر گذاشته چون همین الانم که دارم تعریف می کنم اصلا نمی ترسم یا گریم نمی گیره یا حتی تپش قلب هم نمی گیرم.
دوستان ممنون از نظراتتون من خود بیماری انگاری ندارم یعنی فکر نمی کنم بیماری دارم










علاقه مندی ها (Bookmarks)