مریم خانم خیلی زیبا نوشتید
من هم به علت مشغله کاری مجبور بودم بچه هایم رو تنها بزارم اوائل خیلی غیر قابل تحمل بود، گاهی اوقات در اتاقم رو می بستم و برای بچه هایم گریه می کردم.
وقتی ساعت کاریم تموم می شد با سرعت برق می خواستم خودمو برسونم به اونها نمی دونی وقتی بچه هام رو بغل می کردم چقدر خودم رو سرزنش می کردم.
ولی به مرور زمان هم اونها به این وضعیت عادت کردند و هم من.
یکبار به علت بیماری در منزل استراحت می کردم.
پسرم به من گفت مامان چقدر خوبه که خونه هستی
با اینکه خوابیده ای و مریضی ولی نمی دونی چقدر امروز خوشحالم.
حرفهاش تموم نشده بود که چشمام مثل ابر بهاری شروع به باریدن کرد...








علاقه مندی ها (Bookmarks)