منم اين احساس هاي شما رو تجربه كردم و مثل شما توي خانواده اي بزرگ شدم كه پدر و مادرم زيادي نگران هستن و از نظر روابط اجتماعي هم خيلي ضعيفن كه اين به ما بچه هام سرايت كرده و به نظر من هم يكي از دلايل ترستون همينه ولي من با وجود ترس هام سركار رفتم و توي كار هم موفق بودم و اتفاقا" احساس خوبي هم داشتم و كم كم هرچي گذشت بيشتر احساس رضايت كردم. نيازي به نگراني ابدا" نيست
به نظرم توي پيدا كردن كار معيارهاي زيادي وجود داره، كه شما بايد ببيني كدوم ها رو بيشتر ترجيح ميدي. مثلا اينكه يه كار روتين باشه يا يك كاري كه هر روز يه چيزه تازه ياد بگيري، ساعت كاريش، ميزان حقوق. مسافت، محيط خصوصي يا دولتي يا آزاد و ... شما بايد نگران اين چيزها باشي وگرنه مسائلي مثل اينكه به كارهاي منزل برسي و ديدن خانوادت بري همه به نوع هم كاري شما و همسرتون بستگي داره و كار سختي نيست و با يه برنامه ريزي درست ميشه
در مورد همكار هم ، توي هر محيطي همكار خوب و همكار بد هست، شما بايد مديريت كنيد كه چه رفتاري با هركي داشته باشين و نمي تونيد اين رو علتي براي ترس كنيد چون كاملا به شما بستگي داره و چيز ناشناخته اي نيست
در ضمن من فكر مي كنم اگر پدر شما همچنان به شما از نظر مالي كمك نمي كرد و احساس نياز مالي رو بيشتر حس مي كرديد، انگيزه به دست آوردن مال، مي تونست تا حد زيادي جايگزين اين ترس ها بشه. ولي در هر صورت تا شما خودت سر كار نداري و با اين ترس هات مواجه نشي، مسئله براتون حل نميشه








علاقه مندی ها (Bookmarks)