مرسی دوست عزیز
حرفات رو قبول دارم ولی من روحیم ظاهرا کمی با شما متفاوته.
من اصلا حرف مردم و قضاوتشون واسم مهم نیست. مردم حرف زیاد میزنن. مادر خود من پشت سر بچه هاش و بقیه صحبت می کنه، دیگه توقعی از بقیه نمیمونه. اصلا اهمیتی نداره برام
من نه به کسی بدی می کنم، نه از کسی انتظار بدی بزرگ دارم. بدی های کوچیک رو میشه بخشید ولی بدی که از روی خودخواهی و بدجنسی باشه رو نه
من اصلا نگرانه ازدواج و ... نیستم. عرف اینه که دخترها از این طریق مستقل شن، ولی من اعتقادی به عرف ندارم، دلم چیز بیشتری از این زندگی میخواد. آزادی که خودم کسبش کنم نه به واسطه کسی دیگه
میدونی نمی خوام زندگی و فکر و جسمم رو به خاطر استقلال فدای ازدواجی بکنم که بناش فکر خودم نیست، اون خودش یه اسارت و دردسرهای دیگه است و از چاله تو چاه افتادنه
یعنی ترجیح میدم توی همین شرایط بمونم ولی زیر بار کاری که عقل و دل خودم تائید نمیکنه، نرم
نمی تونم قبول کنم دست و پام اینقدر برای ساختن زندگیم و رسیدن به خواسته هام بسته است، حس می کنم اگه بتونم یه روش درستی که نمیدونم چیه رو یاد بگیرم، خیلی می تونم به خودم برای قوی شدن کمک کنم.
راهشو بلد نیستم. الان دارم فکر میکنم شاید مستقل شدن راهش نیست، ولی راه قوی بودن رو نمیدونم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)