RE: میان سنت و مدرنیته گیر کردم
حتما وقتی من میام برات مینویسم میگی کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی
اما چون یجورایی همدرد هستیم منم میام اینجا
آخه منم دقیق بعد از وقتی اون مسله ازدواجم بهم خورد بدتر و حساس تر شدم نسبت به زورگویی خانواده
یعنی بنظر من الان 2تا مشکل هست
یکی شکست عشقی و یکی زورگویی خانواده!
شاید بگی من عاشق نبودم
اما بهرحال علاقه داشتی و مطمئن بودی اگه با اون ازدواج کنی خوشبخت میشی
من خودم الان فکر میکنم اگه اون بود اینقدر تنها نبودم و یا اگه با اون ازدواج کرده بودم یه زندگی خوش برا خودم میساختم.
شاید اصلا دیگه هیچوقت همچین مورد مناسبی هم پیدا نکنم......
فعلا این حرفهام اینجا نگه دار تا یه چیز دیگه بگم بهت
من بهیچ وجه رفتن و مستقل شدن رو بهت توصیه نمیکنم
اینکه فلان کتاب میگه نباید با نظرات و حرف دیگران اهمیت بدیم رو اشتباه میدونم
تو الان بری مستقل و تنها بشی مردم پشت سرت حرف درمیارن,دیگه کسی تمایل پیدا نمیکنه باهات ازدواج کنه
مگه نه؟
الان من بعنوان یه پسر 30ساله هم بخوام این کارو بکنم برام حرف درمیارن,چه برسه به تو که دختری
اما من به عنوان یه همدرد 2تا توصیه داشتم برات
اولا واقعا ببین که الان منظورت از آزادی چی هست و الان چی میخوای که نمیتونی بخاطر مخالفت خانواده بهش برسی
بدست آوردن اون برات چقدر هزینه داره و چقدر برات مهم هست.
نمیگم بیا مثل من منفعل باش و هرجور خانواده رضایت داره رفتار کنم
اما حواست هم باشه چی میده و چی میگیری
پس قدم اول برا خودت مشخص کن چه آزادیهایی میخوای در حال حاضر و آینده
حرف بعدی من اینه که بنظرم راه حل نجات ما ازدواج و رفتن هست
اما خانواده که به این راحتی نمیذارن
خودم هم دقیقا نمیدونم واقعا چیکار کنیم........
اما من فکر میکنم ما باید اینبار وقتی نفر مناسب رو پیدا کردیم دیگه کوتاه نیاییم
سری قبل رو اشتباه کردیم
سری بعد بزنیم به سیم آخر و ازدواج رو بکنیم
حتی اگه خانواده مخالفت کرد هم قبول نکنیم و بگیم میخوایم ازدواج کنیم
بنظرم این بهتر از روشهای دیگه هست و هزینه کمتری از همه لحاظ داره
ﮔﺎﻫﻲ ﻣﻴﺮﺳﻪ ﮐﻪ ﺩﻳﮕﻪ ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﻧﻪ ﭘﻮﻝ ﻣﻴﺨﻮﺍﻱ ؛ﻧﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﻴﺨﻮﺍﻱ ،ﻧﻪ ﮐﺴﻮ ﮐﺎﺭ ﻣﻴﺨﻮﺍﻱ !ﻧﻪ …
ﻳﻪ ﻣﻮﻗﻊ ﻫﺎﻳﻲ ﻫﺴﺖ ﻓﻘﻂ ﻳﻪ ﺩﻝ ﺧﻮﺵ ﻣﻴﺨﻮﺍﻱ!
ﻓﻘﻂ ﻳﻪ ﺩﻝ ﺧﻮﺵ … !!!
علاقه مندی ها (Bookmarks)