اما ani عزيز، پدر و مادر من هم دارن تو سال 2012 زندگي مي كنن، اونها هم با علم روانشناسي امروز و آزادي هايي كه يك فرد بايد داشته باشه، آشنا هستن. به كلام تمام حرفهاي قشنگ و آزادي هاي مربوط به هر كس را به زبون ميارن ولي توي عمل قضيه متفاوته، اين خودش نوعي مشكل داشتن نيست؟
اگر كسي آگاهي نداشته باشه،ميگيم چون اطلاعات نداره پس اينجور رفتار كردنش دليل بر بي اطلاع بودنش هست ولي وقتي كسي توي اين دوران زندگي مي كنه،حرف روانشناس هاي مختلف رو گوش مي كنه كه آزادي فردي الان معني و وسعتش در چه حده و براي خودش عملي مي كنه ولي اين حق رو به بقيه نميده، آيا اين انصافه؟
آيا اين نوعي زورگويي و استفاده از قدرت پدر و مادري نيست كه چون اين فرهنگ بهشون همچنين اجازه اي داده، اونها با علم به اينكه حق استفاده از اين قدرت رو به اين شكل ندارن، ولي باز هم به خاطر رسيدن به خواسته هاي خودشون، آزادي هاي فرزند رو سلب مي كنن؟
مراقبت پدر و مادر از فرزندان، بهايي بوده كه اونها براي رسيدن به خواسته فرزند دار شدن پرداخت مي كردند، در كنارش از وجود فرزندان هم لذت بردن، از زندگي زناشويي لذت بردن، از حس خانواده داشتن لذت بردن، اين تصميم اونها بوده كه من به اين دنيا بيام و بالطبع چون تا زماني احتياج به مراقبت و ... داشتم از من مراقبت كردن چون من يك موجود ضعيف بودم، خودم نخواستم اينطور باشم،تصميم اونها بوده كه منو وارد اين بازي كردن.
ولي از اين به بعد كه من احتياج به مراقبت اين چنيني اونها ندارم و تنها نياز به احساس اونها دارم، اونها دست از مراقبت،كنترل و ... برنمي دارن. اين كه اين وظيفه من هست كه با رفتارم به اونها نشون بدم كه الان ديگه بايد شرايط فرق كنه، تا حدي قبول مي كنم. البته باز هم به نظر مياد كه اونها هم بايد تا حدي اطلاعات و عملشون رو با نسل جديد و روانشناسي امروزه به روز رساني كنن. ولي وقتي با احترام،حرف زدن آروم و منطقي، باز هم رفتار غير منطقي نشون ميدن، نتيجه اين خواهد بود كه منفعل باشيم و از درون بسوزيم و بسازيم و پنهاني كارهاي خودمون رو انجام بديم؛ يا اينكه مقاومت كنيم و با هدر دادن سالهاي زندگيمون در آرزوي اين باشيم كه روزي به خواسته هامون برسيم؛ يا به صورت انتحاري عمل كنيم،زندگي كاملا مستقل بسازيم و اونها ر در عمل انجام شده قرار بديم.
ani عزيز من مادرم رو مقصر به هم خوردن ازدواجم با كسي كه دوست دارم ميدونم چون به خاطر مهريه، و اينكه به فاميل چجوري بگه كه تعداد سكه هاي من از خواهرم كمتره (خودضش اذعان به همچين چيزي داشت)، رفتارهايي نشون داد كه از يك خانم 53 ساله امروزي بعيده و به خاطر مهريه به من گفت يا ما رو انتخاب كن يا اون آقارو و بعد از روي اين حقي كه به خودش ميداد تمام رازهاي منو پيش فاميل فاش كرد! و پدرم با اينكه تمام اين رفتارها رو ديد، هيچ حرفي نزد و گفت بلاخره تو هر خانواده بايد يه آدم بدجنس باشه!!!!
من توي اين خانواده روحم، فكرم، زندگيم دچار فرسايش شده و باز هم شما ميگيد تقصير از اونها نيست؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)