امان از دست دخالت هاي بي جا.
از قديم گفتن زن و شوهر دعوا كنن ، احمقان باور كنند.
چرا ما خانما خيلي بيشتر از مردا به زندگيمون علاقه داريم؟ چرا از طلاق مي ترسيم؟
عقلم طلاق رو حكم مي كنه، دلم نه !!!!!!!!!
خودم خيلي سعي مي كنم كه بهم فشار نياد، ولي جالبه كه هميشه خودم بيشتر آسيب ديدم، دو هفته تمام من فقط گريه كردم، اونوقت وقتي برگشتم خونه شوهرم گفت مامانم بيشتر به من مي رسيد. جلل الخالق !!!!!!! من همش فكر شوهرم بودم اون جوابم رو اونجوري مي ده.
يه چيز مسخره ديگه : شوهرم هميشه مي گه عاشقتم، دوست دارم، تو بري مي ميرم، طلاق بگيري فرداش من مردم، من دوسش دارم ولي هيچ وقت ادعا نمي كنم كه بدون تو ميميرم، حالا زمان عمل كاملا برعكس مي شه، حكمت خدا چيه فقط خودش مي دونه.
ما زنا خيلي دل رحم تريم و خيلي حساس تر و اين مردا به همون اندازه دروغ گوتر.
شوهر جز دردسر چيز ديگه هم داره؟
اينو هميشه به خودم هم مي گم، مي گم من كه ازش فقط كتك ديدم، بي پولي ديدم، عقده ديدم و...... چرا بازم دوسش دارم؟
چرا هميشه خوبي هاش جلوي چشمام هست؟
طلاق بده ولي بعضي وقتا لازمه. شوهري كه نتونه شوهر باشه با هر تقي به توق خوردن بره به مادرش زنگ بزنه و اونا بريزن سرت ، اين زندگي ارزش داره؟
چقدر آخه بي احترامي ببينم و دم نزنم بگم عيب نداره؟
يه تصميم قاطع گرفتم: فعلا نمي تونم به خونه برگردم، مگر اينكه شوهرم دست از بچه بودن برداره.
دوستاي خوبم، بهم كمك كنين تا فعلا براي خودم زندگي كنم.
الان همه از ماجراي من و شوهرم خبر دارن، اونم از لطف و عنايت مادرشوهرم. پس به راحتي مي تونم سرم رو بالا بگيرم.
مريم جان من همون اول پيشنهاد مشاور دادم، شوهرم بار اول اومد و باهم رفتيم و مشاور جدا جدا باهامون حرف زد،گفت بار دوم با خونواده هاتون بياين. بار دوم رو پدرشوهرم نزاشت حتي شوهرم بياد.نوشته اصلی توسط maryam123
مشاور به خونواده من گفت كه دامادتون بايد بره پيش روانپزشك، پدرم رفت با پدرشوهرم صحبت كرد ( پدرشوهر من فوق العاده آدم ساكت و مودبي هستن واقعا دوسش دارم، با اينكه به من بعضي وقتا خيلي بد صحبت كرده ولي تا حالا نشده حتي يكبار ازش بد بگم، همين آروم بودنش باعث شده مادرشوهرم به طرز فجيعي ميدون بگيره، مادرشوهرم هميشه ميگه شوهرم تو خونه همه كارس ولي در عمل اصلا اين چنين نيست. پدرشوهرم هميشه سعي مي كنه بين من و شوهرم صلح و صفا برقرار كنه ، درسته زياد نمي تونه ولي لحن آرومش هميشه آدم رو مجاب مي كنه كه كاري رو كه مي خواد رو انجام بديم) پدرشوهرم خودش چند بار شوهرم رو برد پيش روانپزشك. اون زمان پدرم اصرار به طلاق ما داشت ( شوهرم يه شب كه نامزد بوديم سر مسئله س.. شيشه شكونده بود و جفت دستاش بخيه خورده بود و اين نشون مي داد كه مشكل داره ولي من چون دوسش داشتم پنهون كردم، ولي يك ماه بعد پدرم ديده بود كه شوهرم سيگار مي كشه و چون حساسه بهش گير داده بود و فهميده بود كه شيشه رو از روي عمد شكسته) براي همين پدرم رفت با روانپزشك ( خدا لعنتش كنه) صحبت كرد و دكتر صحت كامل شوهرم رو براي پدرم تضمين كرد. در حاليكه شوهر من واقعا بعضي وقتا كارايي ازش سر مي زنه كه آدم به عقلش شك مي كنه.
اينو گفتم كه بدونين پيش روانپزشك هم رفتيم.
مريم جان ، خودت خانمي و مي دوني كه آدم چقدر زندگي خودش و خونه خودش رو بشتر از خونه پدرش دوست داره، حتي من قبل از اين ماجرا كه دو هفته رفته بودم خونه مادرم اين قضيه رو به خوبي احساس كردم و دلم همون روز اول براي خونم تنگ شد، چون اون موقع مقصر 50% بودم. ولي الان بعد از 3 هفته پرستاري( قسم به خدا يه ذره ناراضي نيستم از كارم كه خيلي هم خوشحالم كه پيش وجدانم رو سفيدم) با اون خفت مادرشوهرم نيومده تو خونه لباساش رو درآورده ، بهم گفت از جون بچم چي مي خواي(يه فحشاييم داد) خيلي بهت رو دادم و با دادو بيداد گفت گمشو از خونه پسرم بيرون. برادر شوهرم ( به خدا فقط 2 بار تو 3 هفته اومده سر زده به شوهرم اونم به اصرار پدر و مادرش) (خيلي ببخشيد كه اينجا عنوان مي كنم، آخه دلم بدجوري سوخته) : داداش منو با اين حالش كه از عمل تازه اومده كتك زدي،جرت مي دم، پدرشوهرم مي گه : به من نگو بابا ، من آشغالي مثل تو رو دخترم نمي دونم. اونوقت شوهر بي غيرت من چشماش برق مي زنه كه خونوادش رو عليه من بسيج كرده ، الان برم كنيزي مادرم رو هم بكنم بهم بد نمي گذره كه هيچ خيلي هم خوش ميگذره.
ولي من بدبخت خودم رو خوب مي شناسم .اگه يك هفته ديگه نيومدم اينجا تا بگم شوهرم رو بخشيدم كه هيچ خونوادش رو هم بخشيدم بهم هرچي خواستين بگين.









علاقه مندی ها (Bookmarks)