سلام دوستان
مشکل من همچنان پاربرجاست. من خودم می رم پیش خانوادم و بهشون سر می زنم. اما نه اونا میان خونه من و نه شوهرم میره اونجا. این وسط هیچکسی هم کاری نمی کنه. یعنی پدر مادرم یه بار نگفتن که دختر من اینجوری که نمی شه این قضیه باید حل بشه بالاخره. هیچی. یه راهکاری یه پیشنهادی یه چیزی. اصلا انگار بهشون بد نمیگذره شده مطابق میلشون. حتی برخی بزرگترای فامیل فهمیدن. اما اونا هم هیچ کاری نمی کنن. فقط منم این وسط که دارم همش غصه می خورم. دست خودم نیست خیلی غصه می خورم. بدون اینکه بخوام گریه ام می گیره. دلم همیشه پره. نمی دونم چیکار کنم. می گن زمان همه چیزو حل می کنه. اما من معتقدم تو این اینجور موارد گاهی گذشت زیاد زمان قضایا رو عادی می کنه. یعنی ما آدما خودمونو با شرایط جدید وفق میدیدم. یکی به من بگه پدر مادرم رفتارشون درسته. پدرانه اس؟ مادرانه اس؟ به نظراتتون و دلگرمیهاتون احتیاج دارم. یعنی واقعا شوهرم اینقد بده؟ زمان همه چیزو حل می کنه؟ اما کی بعد از 5 سال. یعنی واقعا به این فکر نمی کنیم که 5 سال از عمر یه آدم چقد مهمه. ممکنه فاصله جوونی و میانسالی باشه؟ یعنی پدر مادر من به این چیزا فکر نمی کنن؟ آرزون ندارنن نوه شونو ببینن. خواهر کوچیکترم نمی تونه خودشو تو این قضیه دخالت نده یه زنگی یه اسی به شوهرم بده. خیلی عجیبه. امروز داشتم به این فکر می رکدم که دیگه به این قضایا فکر نکنم و منم زندگی خودمو بکنم. برنامه ریزی کنم که بچه دار شم و دور خونوادمو خط بکشم. از لحاظ فکری و ذهنی منظورمه. نه اینکه نبینمشون. این عدم توجهشون شوهرمو بدتر می کنه می گه اگه واسشون مهم بودی یه کاری می کردن. راست می گه شاید.