جوانه عزيز ، من نگران اين نيستم كه ملت يا حتي دادگاه چه قضاوتي روم بكنن. من همه چيز رو به خدا سپردم تا خودش بين حق و ناحق قضاوت كنه.
من خيلي از كتك خوردن مي ترسيدم، فقط يك بار از بابام كتك خورده بودم و اونم در حد يك سيلي بود. ولي هميشه وقتي مي شنيدم زني از شوهرش كتك خورده اونقدر ناراحت مي شدم كه هميشه دعا مي كردم شوهرم منو كتك نزنه.
ولي شوهرم بعضي وقتا چنان منو كتك مي زد كه ديگه برام عادي شده . هميشه براي اينكه جلوي گريه منو بگيره مياد دستش رو ميزاره جلوي دهنم و دماغنم كه خيلي وقتا ديگه نفسم بند مياد، حتي يه بار جلوي خواهرم اين كار رو كرد كه رنگم كبود شد و خواهرم به زور اونو ازم جدا كرد.
من اگه زندگي الانم رو دوست نداشتم زماني كه چشمم و دستام كبود مي شدن مي رفتم پزشك قانوني.
من اصلا دلم نمي خواد پام اين جور جاها باز بشه.
ولي شوهرم همش مرتب ديروز مي گفت كه زنگ بزنين پزشك قانوني بياد ببينه پيرهن منو جر داده و جاي ناخنهاش رو پوستم هستش.
شوهر من اخلاقاي غيرعادي داره. خالم مي گه وقتي بابات داشت از خونه مي رفت ، رفته گرفته ماچش كرده كه ببخشيد ولي باباي من حتي نگاشم نكرده.
خالم مي گه بهش گفتم اون دخترش دستت امانتت بود تا جلوي ديگران ازش محافظت كني نه اينكه خودت كه هيچ داداشت دست روش بلند كنه.
دوستاي خوبم خيي حس مزخرفي نسبت به زندگيم دارم. بعد از برگشتنم به خونه با جون و دل ازش پرتاري كردم و اون حتي نخواست كه حرمت اون 3 هفته رو نگه داره.
من اين حرفا رو مي گم تا سبك شم و جلوي بقيه نگم تا منت محسوب نشه، ولي به خدا اگه اينجا ننويسم دلم مي سوزه.
روز عملش جون قرار بود ناشتا باشه منم صبحونه نخوردم و چون عملش تا ظهر طول كشيد و شوهر من خيلي به شكم توجه داره، خدا شاهده مي ديدم اون گشنه هستش منم لب به چيزي نزدم نه اينكه بخوام ادا در بيارم ، نمي تونستم . بعد كه عملش تمومم شد همش مي گفت من سرم بستم تو يه چيزي بخور مي گفتم وقتي تو دهنت كار نمي كنه منم نمي تونم. تا شب كه اون تونست سوپ بخوره منم هيچي نخوردم.
تو اين 3 هفته هم چون زخمش عفوني بود بايد هي لباس زيراش رو عوض مي كرديم، همش لباساش رو با دست مي شستم، يه بار ديد كه با دستكش مي شورم، ديدم ناراحت شده و مي كه چندشت مي شه؟ گفتم به خاطر دستام از دستكش استفاده مي كنم ولي چون ديدم باور نكرد دستكش نپوشيدم تا ناراحت نباشه.
به خدا منتي رش نيست چون دوستش داشتم انجام دادم، ولي وقتي بر مي گرده مي گه تو به خاطر سكه اين سه هفته پيشم بودي خيلي ناراحت مي شم.
من حتي دلم نمي خواست پدرمادرم موضوع دعوامون رو بفهمن، ولي شوهرم با زنگ زدن به خونوادش باعث شد تا همه حتي مادربزرگم قضيه دعوامون رو بفهمه.
خيلي خسته هستم. همش چشام داره مي باره. يكي كمكم كنه.









علاقه مندی ها (Bookmarks)