من فکر می کنم به خاطر رفتار پدرتون و اینکه دوست داره شما بهترین باشید، اعتماد به نفستون خیلی پایین اومده و
شما هم خیلی زیاد تحت تاثیر حرفهای ایشون قرار دارید. بعضی وقتا ادم فکر میکنه پدرمادر ها بدون اشتباه هستند و
حرفاشون سنده ولی اینطور نیست. این مشکل پیدا کردن کار برای همه هست. ولی مشکل شما از اعتماد به نفس
خیلی پایینتونه که اینقدر حرفهای پدر براتون مهم شده. هنوز نمیدونید از زندگی چی میخواین و این باعث شده با هر
نظری، هر اتفاقی منقلب بشید. شما در مقابل رفتار پدر کار زیادی نمی تونید بکنید ولی شدیدا احتیاج به یک برنامه
ریزی برای زندگیتون دارید و باید خودتون رو موظف کنید تا طبق اون برنامه که بر اساس اولویت هاتون نوشته شده
عمل کنید. اینقدر روی برنامه های زندگی خودتون تمرکز و سرمایه گذاری کنید، تا وقت برای فکر به کارهای پدر
نداشته باشید. من هم شرایطم تا سال پیش خیلی شبیه شما بود (توقعات پدرم بالا بود، درز مسائلم به بیرون با
مامانم، هرچقدرم باهاش حرف زدم که این کارو نکنه، فرقی نکرد، کاری که کردم این بود که به محض اینکه این حرفها
پیش میاد صحنه رو ترک می کنم یا سکوت می کنم و بی تفاوت میشم. اینقدر روی فعالیت خودم تمرکز کردم، که
دیگه این مسائل برام خیلی بی اهمیت و مسخره است) ، ولی شما تنها با فاصله گرفتن از این حرفها و با یه برنامه
ریزی خوب سعی کنید به خودتون کمک کنید و اینم بدونید توی کار به جایی رسیدن، زمان بره و همه مثل شما
هیچی بلد نیستن و بر اساس تجربه و زحمت زیاد،مهارت کسب می کنن. و وقتی این مهارت، استقلال مالی
و ... به دست میاد، احساس رضایتتون بالا میره و رفتار دیگران هم در مقابل شما عوض میشه. در ضمن شما احتیاج
دارید که یه جوری این احساس های منفی رو تخلیه کنید، ورزش و در جمع دوستان بودن بهترین راه حله
سعی کنید سر سختانه با "عمل" به خودتون کمک کنید. این فکرها فقط روحتون رو نابود می کنه








علاقه مندی ها (Bookmarks)