نه نیومدم که به این زودی برم
اومدم تغییر کنم همونطور که تو عنوان تایپک نوشتم میخوام زندگی کنم میخوام بخندم ،هدف داشته باشم، امید به آینده روشن داشته باشم،عاشق زندگی باشم اما خانم بهار بارها سعی کردم و زمین خوردم تلاش کردمو تو ذوقم خورد تحقیر شدم و فراموشش کردم برای رسیدن به اون چیزا که عرض کردم نه یک بار بارها تلاش کردم و نشد . میدونم حالا میگید" خب چرا اومدی اینجا با این دیدگاه منفی به هیچ جا نمی رسی" ولی باور کنید اونقدر اینا رو تکرار کردم که الان وقتی این حرفا رو میزنم دیگه بهشون ایمان ندارم
آره مشکل من ایمان نداشتن به اینه که امکان داره زندگی شیرین بشه
راستشو بخواین اینا رو خود فریبی میبینم
با یه روانشناس هم صحبت کردم اما یا اون روانشناس خیلی ماهر نبود یا ذهن من یخ زده
البته حرفایی رو که تو این انجمن می شنوم خیلی به آدم روحیه میده اما اشکال من اینه که تغییرات رو ماندگار درونی نمی کنم بعده یه مدت میرم سر جاده قبلی البته با دیدن آنچه اتفاق می افته
دفتر خاطراتم اونقدر پر از اتفاقات بده که گذاشتم تو کمدم و قفلش کردم که هرگز مرورشون نکنم وقتی به خاطراتم رجوع می کنم بیشتر دلم میگیره و ناامید میشم
اون خاطرات روزانه برای من تکرار میشه مث یه غده سرطانی بعده سوختن دوباره رشد می کنه و همون میشه که بود
راستشو بخواین به شما حسودیم میشه که چقدر زیبا به زندگی نگاه می کنید خوش به حالتون
بعده هر اتفاق بد مدام خودمو تصور می کنم که در حال مرگم وقتی سوار ماشین میشم خدا خدامه تصادف کنه اونوقت دیگه خودکشی نیست یه مرگ اتفاقی .شاید باورتون نشه اما با دیدن هر تصادف میگم خدایا چی می شد من جای اینا بودم؟!!!!!!!!
باشه یه بار دیگه آزمایش می کنم با راهنمایی های شما و همه کسانی که تو این انجمن با من و امثال من همدردی می کنن سعی می کنم دیدمو به دنیا و آنچه که در حال شدنه رو عوض کنم
لطف می کنید








علاقه مندی ها (Bookmarks)