اعتماد شکسته عزیز
من داستان زندگیت رو دنبال میکردم...فقط میخوام بهت بگم نشکن...میدونم اعتمادت شکسته (مال من هم...)ولی خودت نشکن.....
دلم میخواد یه چیزی برات بنویسم....
بعضی وقتها آدما الماسی تو دست دارن،بعد چشمشون به یه گردو می افته،دولا میشن تا گردو رو بردارن، الماسه می افته تو شیب زمین،قل می خوره و تو عمق چاهی فرو میره! میدونی چی میمونه؟ یه آدمو،یه دهن باز ،یه گردوی پوک ویه دنیا حسرت.....اما با یه عالمه تجربه.....
برات دعا میکنم...توهم برام دعا کن![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)