به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 62

Hybrid View

  1. #1
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 18 مرداد 91 [ 11:21]
    تاریخ عضویت
    1391-2-05
    نوشته ها
    23
    امتیاز
    759
    سطح
    14
    Points: 759, Level: 14
    Level completed: 59%, Points required for next Level: 41
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registered500 Experience Points
    تشکرها
    40

    تشکرشده 40 در 16 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: می خوام زندگی کنم اما ... (به بهترین راه مردن فکر میکنم)

    سلام

    سعی می کنم مهماشو بگم به امید همفکری موثر شما بزرگواران.
    وقتی بچه بودم تو یه تصادف رانندگی به شدت زخمی شدیم و متاسفانه من از ناحیه چشم آسیب دیدم یکی از چشمامو از دست دادم اون یکی هم خیلی ضغیف شد اون دوران درک درستی از مشکل پیش آمده نداشتم اما گاهی به خاطر بعضی مشکلات گریم می گرفت درسم بد نبود مقطع کارشناسی رو تموم کردم اما دوران دانشجویی به ms مبتلا شدم از همون دوران دیگه به فکر خودکشی افتادم خودمو با برادرام مقایسه می کردم اونا کجا من کجا . روز به روز ضعیفتر شدم تو راه رفتن تعادل نداشتم همه چیز یادم می رفت هر چند تحت درمان قزاز گزفتم و حالم تا حدی بهبود یافت اما دیگه شور شوق سابق رو نداشتم و ندارم سعی می کنم واقعیاتو بگم چون با دروغ گفتن میدونم کمک درستی بهم نمی کنید . به هر حال با اینکه چشمام آسیب دیده بود اما هنور با لنری که داشتم بد قیافه نبودم و راستشو بخواین یه قیافه جذاب داشتم به راحتی خیلی از دخترا نگاه اول دوسم داشتن اما من که مشکلات خودمو میدونستم سعی کردم خودمو به چیزای دیگه ای مشغول کنم و با هیچ دختری رابطه برقرار نکنم اما به هر حال دله دیگه ! عاشق دختری شدم که البته اون شروع کرد و چون دختر خوبی بود نمیتونستم ازش بگذرم کم کم به هم وابسته شدیم و بعد حرف ازدواج پیش اومد که من باید همه چی رو بهش می گفتم بعده گفتن واقعیات چنان رفت که دیگه حتی جواب خداحافظی رو هم نداد من آدم حساسی هستم بعده اون بیش از پیش افسرده شدم هیچ وقت هم فراموشش نمی کنم اصلا هم ازش ناراحت نیستم بهش حق میدم بعده مدتی دوباره دلو زدم به دریاوو نفر بعدی که منو می شناخت و حاضر بود با هر شرایط من زندگی کنه اما باباش مخالفت کرد و حتی گفت اگه باهام ازدواج کنه دیگه اونو دختر خودش حساب نمی کنه.
    الان 30 سالمه تحت فشار اجتماع که چرا ازدواج نمی کنم ،داره دیوونم می کنه از طرفی وجدانم قبول نمی کنه که ازدواج کنم و یکی رو اسیر بدبختیای خودم کنم البته مشکلات خانوادم رو هم باید به همه این مسائل اضافه کنم مثلا حواهرم که اونم ms داره و دیگه داره زمین گیر میشه
    حالا باز هم زندگی زیباست ؟
    بارها سعی کردم خودمو خلاص کنم اما دلم به حال خونوادم میسوزه که بعده من چقدر حرف بشنوند و چقدر تحمل کنند اینه که میخوام با یه مرگ به ظاهر اتفاقی همه چی رو تموم کنم

  2. 4 کاربر از پست مفید gham تشکرکرده اند .

    gham (چهارشنبه 13 اردیبهشت 91)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 11:36 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.