سلام دوباره دارم خدمت همه دوستای عزیزم
امیدوارم که همتون خوب و سلامت باشید و سال خوبی هم در پیش داشته باشید.
ممکنه به من بخندید که چرا پس از این مدت نسبتاً طولانی هنوز ذهنم درگیره. ولی به خدا کار دله و زمان نمیشناسه.
همونجور که ممکنه دوستان در جریان باشن، الان اوایل ماه پنجم خدمتم را دارم میگذرونم و به خواست خدا حدود 4 ماه دیگه خدمتم تمومه. تو این مدت انصافاً سختی زیادی متحمل شدم (اعم از بیخوابی و تحمل سرمای کشنده زمستون در زمان پست و ... که البته برا مرد شدن تو زمان خدمت، اجتناب ناپذیره) اما یک لحظه هم یاد اون از ذهنم پاک نشده و بیشتر روزها و شبها اشک امونم نمیداده که چرا باید تو سن 25 سالگی، اینجور اتفاقی برام بیفته بطوریکه حس میکنم دلم 50 سال پیرتر شده.
پریشب که خونه بودم داشتم تو نت دنبال مقالات مرتبط با موضوع مورد علاقم تو یک کنفرانس میگشتم که چشمم به مقاله خانم خورد. باور نمیکنید چه حالی شدم وقتی دیدم بدون اینکه هیچ نامی از من حتی در بخش Acknowledgement مقاله اومده باشه، اسم دوست پسر جدیدش را تو مقالهای گذاشته که تو اوج پر کاری و کمبود زمان، چندین ماه از جون و دل مایه گذاشتم و تو ارزیابی روشش بهش کمک کردم.
خدا میدونه که محتاج به این چیزا نیستم چونکه به خواست خدا رزومه کاری و پژوهشی خوبی دارم و همین هفته پیش هم Acceptance مقاله ژورنالم (یکی از ژورنالهای معتبر تو زمینه کاری من) اومد.
اون چیزی که قلبم را شدیداً به درد آورد، شقاوت این خانم بود. صرفنظر از هر گونه رابطه احساسی که بین ما بود، این کارش به نظر من دور از انسانیت بود.
من آدمی هستم که حتی نمیتونم ببینم یک خار به پای دشمنم فرو بره (به خدا تعریف از خود نیست. واقعاً اینطوریم. به قول فرنگیها people-pleaser). ولی الان دلم به شدتی شکسته که فقط از خدا یک چیز میخوام. اینکه یک روز فقط ذرهای از اشکهایی که از چشمام گرفت را خدا تو زندگی مشترکش از چشماش بگیره.
ببخشید دوستان که سرتون را درد آوردم، ولی من همه شما را با اینکه هیچوقت ندیدم، جزو دایره دوستان صمیمی خودم حساب میکنم که با درد دل کردن باهاشون دلم سبک میشه.








علاقه مندی ها (Bookmarks)