چن ماهه پیش چن شبی بود بخاطر اینکه تازه مزدوج شده بودیم خونه اقوام دعوت میشدیم. یک شب خونه عموم که دعوت بودیم ساعت حدودا 9 شب بود که رسیدیم تو خیابونشون. سر کوچه که بودیم پسر داییمو دیدم. وای خودای من بدترین ادمی که میتونستم ببینم.پسرداییم تو دوران مجردیم همش عادت داشت با کل دخترای فامیل دست میداد با اینکه خودشم ازدواج کرده ها. ولی واسش مهم نبودهمون موقع هم با اکراه دست میدادم خوشم نمیومد از این کار.اما الان دیگه وضع فرق میکرد چون شوهرم به شدت از این کار بدش میاد و تا اون جایی که من شناخته بودمش انقد بدش میاد که شاید به خاطر این کار طلاقم بدهخلاصه این که هر کاری کردیم که از همون دور به احوال پرسی بسنده کنه اما امود جلو. خوب معلومه چی شد به شوهرم دست داد و اومد جلو به من هم دست داد .منم که نمیتونستم دست ندم اخه .یعنی اون دستشو اورده جلو من چی بگم؟؟؟؟
منم دست دادم. اصلا نفهمیدم چی شد گفتم الان از این جا بریم شوهرم منو میکشه
از اون جا دو قدم نرفته بودیم که پام پیچ خورد افتادم زمین و دقیقا دست راستم(همونی که باهاش دست دادم) کشیده شد زمین و کلی پوستش باز شد و خون اومد و منم که از فرصت استفاده گفتم وای دستم شکست و گریه میکردم.شوهرم هم هی میگفت هیچی نشد ببینم . خوب میشه گریه نکن
خلاصه رفتیم خونه عموم اب قند خوردم و یکم تحویلم گرفت و خوب شدم. بعدش هیچی نگفت.
شب که رفتیم خونه گفت دستت خوب شد؟ گفتم بهتره. گفت خوب شد که افتادی همون دستتم خورد زمین اگه میشکست هم ناراحت نمی شدم چون با این دستت به نامحرم دست دادی.منم سریع حرفو عوض کردم. و خلاصه این که فهمیدم خیلی دوسم داره که اهش گرفت و هنوز راه نرفته خوردم زمین و دستم زخمی شد![]()







خلاصه این که هر کاری کردیم که از همون دور به احوال پرسی بسنده کنه اما امود جلو. خوب معلومه چی شد به شوهرم دست داد و اومد جلو به من هم دست داد .منم که نمیتونستم دست ندم اخه .یعنی اون دستشو اورده جلو من چی بگم؟؟؟؟


پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)