شايد اين مشكلي است كه گاهي براي من هم پيش مي آيد، البته نه به اين شدت:
1. وقتي به دخترم توجه مي كنم يا با او بازي مي كنم، همسرم واقعا "حسودي" مي كند.
2. همسرم انتظار دارد بيش از هر چيز او را دوست داشته باشم و بعد دخترم را، (و خودش هم اين قانون را رعايت مي كند)، اما من ترجيح مي دهم او دخترم را بيش از من دوست داشته باشد و درك كند كه چرا من به فرزندم بيشتر محبت مي كنم!
3. واقعيت اين است كه اساس خانواده زن و شوهر هستند. فرزندان شاخه هاي اين بدنه هستند. شايد محبت كردن به فرزندان؛ در حاليكه اين بدنه آسيب ديده باشد، خيلي هم موثر نباشد و تاثيرات منفي آن در بلند مدت (مثلا زندگي مشترك خود آنها) نمايان شود.
4. به نظر من هم بدست آوردن مهارتهاي كلامي براي ارتباط با همسر خيلي مي تواند به شما كمك كند. اين چيزي است كه خود من تجربه كرده ام و نتيجه اش را هم ديده ام. شايد همسر من متوجه "كارهايي" كه براي او انجام مي دهم نشود، اما مطمئنم تمام حرفهاي مرا "مي شنود". اگر يك چاشني محبت آميزي هم قاطي آن بشود كه جادو ميكند.
5. خيلي از ما فكر مي كنيم حتما بايد كار خيلي بزرگي انجام بدهيم تا موفق باشيم. شايد تاثير رسانه هاي امروز باشد. اغلب مردم موفقيت را در بدست آوردن يك "نتيجه ي بزرگ" مي دانند. اما به نظر من اين طرز تفكر درست نيست. به نظر من "طي كردن درست يك مسير درست" هم نوعي موفقيت است هر چند از جنس مسير است و نه هدف و شايد نتيجه اش را نتوانيم خيلي زود يا خيلي واضح ببينيم. تشكيل زندگي مشترك و ادامه دادن و بهبود مستمر آن خودش يك موفقيت است.








علاقه مندی ها (Bookmarks)