
نوشته اصلی توسط
افتخار
نمی دونم به چه نتیجه ای می خواید برسید. همیشه یه جوری شروع شده یا پدر مادرم یه چیزی گفتن که به ایشون برخورده و ایراد گرفته و گیر داده که منظورشون این بود و فلان و بهمان یا من یه چیزی گفتم و اون شروع کرده. بحث من بحث واکنشه. توی زندگی ماها خیلیا ممکنه چیزی بگن که به ما بربخوره یا ناراحت شیم. اما دلیل نمیشه واکنشای دیوانه وار نشون بدیم. که اینم جزو شخصیت آدماس. برادرشم همینطوریه. اصلا این مساله یه جورایی ارثیه تو خونوادشون. من دختر خیلی آروم و نرمی نیستم. اونم که اینطوریه. اصلا بحث من نیست که فقط. تو رانندگی به مردم فحش می ده. با مادرش سر مسائل مختلف دعوا می کنه و بد حرف می زنه. شما می گی تو خودتو عوض کن. گیریم کردم. مامانشم خودشو عوض کنه. شوهر من حرمت شناس نیست. با مادرش دعوا میکنه و دلشو می شکنه بعد می ره منت کشی و از دلش در میاره. ای که نشد کار. فردا با بچش چجوری برخورد می کنه. اینطوری که نمیشه. آدم باید تودار باشه کنترل کنه خودشو تو عصبانیت. باشه عصبی بشه داد بزنه. اما نه رابرا زنشو تهدید به این کنه که میرم پدرتو با لگد می زنم. یا می کشمشون. یا اگه رازی از خونواده من می دونه تهدیدم می کنه که نذار دهنم وابشه اینون بگم اونو بگم. می ترسم ازش. از آبروم. از اینکه بلایی سر خونوادم بیاره. وقتی عصبانیه به جنون می رسه. کم شنیدیم اختلافای پدر و دامادو که حتی کار به قتل کشیده؟ من هیچ توقعی ندارم اما دوست دارم همسرم نرمال باشه. زندگی هزار جور پستی بلندی داره و اتفاقای از این بدتر. اون باید مرد زندگی من باشه. تکیه گاهم باشه نه ضعف خونوادمو به روم بیاره به روی من که هیچی به روی پدرمم بیاره و بهش بگه. این مردونگی نیست. بخدا نیست.
علاقه مندی ها (Bookmarks)