سلام دوست عزیزم،
من شرایطی شبیه شما داشتم با این تفاوت که خبری از عکس و بوسیدن و این چیزا نبودو من هم خیلی میترسیدم که گذشته م رو به طف مقابلم که میخوایم با هم ازدواج کنیم بگم، ولی بعد از شش سال همه چیز رو بهش گفتم. من تمام جزییات گذشته رو گفتم - البته میدونم درست نیست ولی عذاب وجدانم داشت دیوونم میکرد- اولش خیلی سخت بود. روزای وحشتناکی داشتم ولی در عین حال اون هم گفت که گذشته م واسش مهم نیست. جالب اینجاست که بعد از اینکه بهش گفتم اعتمادش به من خیلی بیشتر شد چون فهمید که نمیخوام زندگیمو با دروغ و پنهونکاری شروع کنم. قبل از اینکه بهش بگم، نمیذاشت من با دوستام برم بیرون. وحشتناک بدبین بود ولی الان خیلییییی خوب شده. دقیقا بعد از اینکه بهش گفتم. دیگه خیالش ازم راحت شده.
شما هم دوست گلم ازت خواهش میکنم به طرف مقابلت بگو. حداقلش اینه که خودت تو زندگیت آرامش داری. باور کن اگه نگی همیشه در عذاب خواهی بود. همیشه میترسی، نگرانی ولی اگه همون اول با صداقت جلو بری حداقلش اینه که آرامشتو داری. من خودم تمام این احساسات وحشتناکو داشتم که دارم بهت میگم. مطمئن باش خانوما نمیتونن تو دلشون چیزی رو نگهدارن و از آخر هم به خاطر عذاب وجدانی که دارن همه چیز رو لو میدن. پس نزار این اتفاق بعد از ازدواجت بیفته.
![]()








)
علاقه مندی ها (Bookmarks)