قرار شوشو يه راه دور بره واسه 4 روز و 4 شب هم ديگه رو نمي بينيم...من خيلي ناراحت اينمدلم خيلي تنگ ميشه
ولي نمي تونم باهاش برم چون خسته ميشم و مرخصي هم بهم نمي دن....
اين اولين باره كه بعد از عروسيمون اينهمه از هم دوريم...شوشو گفته وقتي اونجام خيلي هوامو داشته باش چون جايي كه تو نباشي اعصاب من بهم ريخته ميشه و تحملم كم ميشه...
ديروز عصر كه عزيز دلم اومد خونه گرما زده شده بود...گرفت خوابيد...منم رفت بيرون واسش ماست خريدم و واسه شام خريد كردم.اومدم اون بيدار شده بود...منم رفتم دور غذا توي اشپزخونه ...بعد از شام هم ظرفها رو شستم ديگه كمرم درد گرفته بود.بعد از نماز تو اتاق دراز كشيدم...اومد گفت چي شده ؟گفتم كمرم درد مي كنه...نشست كنارم و شروع كرد به ماساژ دادن و نرمش دادنم...بعد كنار هم رو تخت دراز كشيديم و 2 ساعت با هم حرف زديم.من و عشقم از حرف زدن با هم خسته نمي شيم.هميشه ميگه ارامشي كه از حضورت و حرف زدن با تو مي گيرم بزرگترين لذت واسه منه... من گريه كردم گفتم دلم تنگ ميشه و اون هي اصرار كرد بيا با هم بريم...ولي من گفتم نمي تونم.
صبح زود بيدار شد و منو رسوند سر كار و الان زنگ زد گفت عصر يه جوري بر مي گردم كه بيام دنبالت...
عاشقتم عزيزم







دلم خيلي تنگ ميشه
پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)