ديروز عصر كه رسيدم خونه ديدم شوشو واسم چاي درست كرده...آخ نمي دونين چقدر دلم چاي مي خواست بعدشم برام اجيل و شيريني اورد با هم نشستيم خورديم و تلويزيون نگاه كرديم بعد هم همون جا خوابمون برد.شب من گفتم دلم هوس پياده روي كرده...با هم رفتيم كنار رودخونه نزديك خونمون و توي بازارچه اي كه اونجا ميذارن گشتيم بعدشم رفتيم پارك يه بستني معركه خورديم. با شوشو با تمام وسايل ورزشي توي پارك ورزش كرديم تا خونه پياده روي كرديم بعد هم خوابيديم...خدايا بخاطر داشتن شوهري تا اين حد شاد تو اين دوره زمونه كه همه عصبي ان و بي حوصله من جمله خودم ازت بي نهايت متشكرم.شوشوي من همه انرژي و انگيزه منه...خدايا ما رو هميشه خوشبخت نگه دار...امين
پريروز وقتي كارم تموم شد شوشو بهم زنگ زد گفت اون هم داره بر مي گرده خونه...بهم گفت تا يه جايي از مسير رو با سرويس بيام تا اون برسه كه بقيه راهو با هم بريم خونه...وسط راه من پياده شدم و اون با ماشين اومد دنبالم...وقتي رسيدم دليل كارشو فهميدم...واسم كولر زده بود تا بقيه راهو گرمم نشه...








پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)