به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 27
  1. #11
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    شنبه 09 دی 91 [ 10:46]
    تاریخ عضویت
    1391-1-11
    نوشته ها
    46
    امتیاز
    808
    سطح
    15
    Points: 808, Level: 15
    Level completed: 8%, Points required for next Level: 92
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registered500 Experience Points
    تشکرها
    68

    تشکرشده 64 در 31 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: غم رفتن برادرم

    پدرشوهرم خسیسترین و رند ترین آدمی هست که می شناسم تو این 6 سالی که عروسش بودم همه کاری براش کردم 2 ساله در حال جدا شدن از مادرشوهرم هست فوق العاده خسیس هست تو این مدت من همه کاری برای اینکه این خانواده به آرامش برسه انجام دادم حتی بعد از اینکه خانومش ترکش کرد با وجود اینکه هیچ کس حاضر نبود بهش سر بزنه من فقط برای رضای خدا مدام بهش سر می زدم و سعی میکردم آرومش کنم هم برای اون هم برای بقیه ولی اون 20 روز بعد از فوت برادرم که برای من مثل نفسم بود پیامک دعوت به عروسی خواهرزادشو داد کاری که تو 6 سال یکبار هم نکرده بود من جوابشو ندادم بعد دقیقا چهلم برادرم دوباره به عروسی دختر خواهر دیگرش دعوتم کرد به خدا واگذارش کردم . نمی دونستم چی بهش بگم فقط با تمام وجودم دلم می خواد ذلیل بشه احساس می کنم تو این دنیا اگه بد نباشی بقیه خیلی ازت سو استفاده می کنن و بعد فکر میکنن تو نمی فهمی دلم می خواد بتونم جواب بقیه رو به گزنده ترین حالت ممکن بدم کاری که اصولا ازش عاجزم دلم خیلی شکسته مگه خدا نگفته هرکی دعا کنه من اجابتش می کنم من لا اقل تو این مورد زندگیم ندیدم به خیلیا خوبی کردم ولی الان احساس میکنم حماقت کردم سوارم شدن و فکر کردن نمی فهمم. به خاطر مشکلات خانوادگی همسرم و ناخودآگاه کشیدن پای من تو وسط مسائل اونا تحملم به صفر رسیده من حتی به جدایی از همسرم هم فکر کردم پدرش غیر قابل تصور پسته اون حتی حاضره اشتباهات حقوقی پسرشو به گردن من بندازه من با همه خانواده همسرم از حالا به بعد قطع رابطه کردم و اینو شرط ادامه زندگی باهاش قرار دادم که البته پذیرفت
    با تمام وجودم دلم می خواد ببینم برادرم نفسم عزیز دلم الان چی کار میکنه ؟ چیزی که میگن دونستنش محاله و تحملش هم برای من محاله

  2. #12
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    سه شنبه 28 فروردین 03 [ 01:56]
    تاریخ عضویت
    1390-10-11
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    2,483
    امتیاز
    37,786
    سطح
    100
    Points: 37,786, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsRecommendation Second ClassVeteranOverdriveTagger Second Class
    تشکرها
    8,332

    تشکرشده 10,025 در 2,339 پست

    حالت من
    Ashegh
    Rep Power
    374
    Array

    RE: غم رفتن برادرم

    سلام ستاره غم عزیز

    من این شب جمعه برای برادر شما حتما قرآن قرائت خواهم کرد.
    حق داری خانومی..خیلی سخته.اما باید کنار بیای...
    اینو بدون تو اولین و آخرین کسی نیستی که عزیزت رو از دست میدی...
    اما به خدا و صلاحدیدش اعتقاد داشته باش.

    باور کن که برادرت فقط از دنیا رفته و وارد دنیای دیگه ای شده.اون الانم داره در عالم برزخ زندگی میکنه.میبینه..میفهمه..میشنو ..به شماها سر میزنه...منتظر بهبود و ضع و اوضاع شماست.

    پسر خاله منم در سن 18 سالگی پارسال فوت کرد.تنها بچه خاله ام هم بود.که خداوند بعد از 15 سال بهش داده بود.شرایطش خیلی بدتر از شما بود.کار خاله ام شده بود شب و روز گریه.تا اینکه یه شب خواب پسرشو دید که میگفت گریه شما بیشتر باعث رنجش من میشه.
    اگر میخواین کمکم کنید برام قران بخونید.

    خواهر عزیزم

    شما باید الان به مادرت ارامش بدی چرا که اون الان پاره جگرش رو از دست داده.شما برادرت رو از دست دادی.
    میدونم که برات عزیز بوده و هست.اما شرایط مادرت خیلی با شما فرق میکنه

    گاهی برای رشد کردن باید سختی کشید،گاهی برای فهمیدن باید شکست خورد،گاهی برای بدست آوردن باید از دست داد،چون برخی درسها در زندگی فقط از طریق رنج و محنت آموخته میشوند.


  3. 3 کاربر از پست مفید maryam123 تشکرکرده اند .

    maryam123 (سه شنبه 15 فروردین 91)

  4. #13
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    شنبه 09 دی 91 [ 10:46]
    تاریخ عضویت
    1391-1-11
    نوشته ها
    46
    امتیاز
    808
    سطح
    15
    Points: 808, Level: 15
    Level completed: 8%, Points required for next Level: 92
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registered500 Experience Points
    تشکرها
    68

    تشکرشده 64 در 31 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: غم رفتن برادرم

    علت اصلی طلاق پدر شوهرم به خاطر خساستش بود هرچند که هنوز قانونا جدا نشدن ولی 2ساله که جدا از هم زندگی میکنن مشکلاتشون خیلی زیاده که من هم از این مشکلات بی نصیب نبودم همیشه فکر می کردم که کارم انسانیه و باید هرکاری از دستم بربیاد برای این خانواده بکنم حالا می فهمم عجب حس احمقانه ایی من خیلی سکوت کردم به دلیل اینکه خدا تلاش منو ببینه و بهم توجه کنه ولی برادرمو در یه اتفاق خیلی ناگهانی از دست دادم و بعد خوشحالی کسانی را دیدم که به هیچ وجه هیچ بدی بهشون نکرده بودم برام غیر قابل هضمه چطور و چی میشه که مردم انقدر پست می شن شما فقط کافیه بیفتی تا بقیه به راحتی از روت رد شن جالب که این کارو آشناهات میکنن
    من از بیگانگان هرگز ننالم که با من هرچه کرد آن آشنا کرد

  5. #14
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    دوشنبه 25 دی 91 [ 14:53]
    تاریخ عضویت
    1390-11-14
    نوشته ها
    548
    امتیاز
    1,860
    سطح
    25
    Points: 1,860, Level: 25
    Level completed: 60%, Points required for next Level: 40
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    1,833

    تشکرشده 1,864 در 493 پست

    Rep Power
    69
    Array

    RE: غم رفتن برادرم

    تسلیت من را بپذیرید. برای روح برادرتان آرامش و برای شما صبر آرزو می کنم.

    شما شدیدا آززده و ناراحت هستید. بهتر است حتما به مشاوره حضوری بروید. چون زندگی خودتان هم در خطر است.

    حتی دیگران را در درک نکردن شما یا آزردن شما مقصر می بینید. اینکه همسرم مرا در این غم درک نمی کند، پدر شوهرم پیامک دعوت می دهد.

    عروسی خواهرزاده پدرشوهر شما مسلما از قبل برنامه ریزی شده. چیزی نبوده که توی اون 20 روز برنامه ریزی بشه. با فوت ناگهانی برادر شما که نمی تونستند عروسیشان را به هم بزنند. پدر شوهر هم شما را با یک اس ام اس دعوت کرده که در واقع دعوت شده باشید و بی احترامی نشده باشد. شما هم محترمانه می گفتید ما عزاداریم و نمی آییم. تمام.

    به قول مادربزرگم " دلی خرابه، شهری که خراب نیست". آیا وقتی عروسی شما بود، هیچ کس عزادار نبود؟ هیچ دلی غمگین نبود؟ به نظر شما امکانش هست که همه مردم شهر زندگیشان را تعطیل کنند و به عزاداری بنشینند؟

    متاسفانه شما و خواهران و مادرتون دور هم جمع می شید و این غم و عزاداری را هی برای هم تکرار و تکرار می کنید و به همدیگه فرصت پذیرفتن و آروم شدن نمی دید.

    به نظرم بهتره از امروز همتون تصمیم بگیرید که لباس مشکی نپوشید. به پیرایش و آرایش خودتون اهمیت بدید. حرف زدن در مورد این مساله را برای همه به جز مادر قدغن کنید. اجازه بدهید مادر گاهی در این مورد درد دل کند و گریه کند. اما شما مساله را شدیدتر نکنید و گریه و زاری و ... فقط فرصت درد دل بهش بدید و گوش کنید. بعد از مدت کمی هم به بهانه ای ببریدش بیرون یا حرف را عوض کنید یا سرگرمی کاری کنید.

    زندگی شخصی خودتون هم در خطره. فکر می کنید یک مرد چقد این فضای غمگین و عصبی و تیره را دوام می آره؟ من به شخصه از آقای 60 ساله ای شنیدم که گفت فضای خونه و همسرم برام غیرقابل تحمل شده، بس که گریه می کنه و لباس مشکی اش را در نمی آره و همیشه غمیگینه برای مرگ برادرش !!

    همسر شما که جوان هست و انتظارش از شما بیشتر.

    امیدوارم از حرفهام نرنجی. قصدم سرزنش شما نبود. ولی باید واقع بین باشی. باید صبور باشی. سخته. خیلی هم سخته. اما تا خودت تلاشی نکنی از این حالت و شرایط بیرون نمی آیی. سعی کن.

    باز هم برات آرزوی صبر و آرامش می کنم.

  6. 3 کاربر از پست مفید پیدا تشکرکرده اند .

    پیدا (سه شنبه 15 فروردین 91)

  7. #15
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    شنبه 09 دی 91 [ 10:46]
    تاریخ عضویت
    1391-1-11
    نوشته ها
    46
    امتیاز
    808
    سطح
    15
    Points: 808, Level: 15
    Level completed: 8%, Points required for next Level: 92
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registered500 Experience Points
    تشکرها
    68

    تشکرشده 64 در 31 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: غم رفتن برادرم

    مریم عزیزم خیلی خیلی ازت ممنونم من تا قبل از این اتفاق آدم مذهبی بودم ولی حالا دست و دلم نمیره نمیتونم براش قرآن بخونم دلم می خواد بیاد خونم داد بزنم بغلش کنم و بعد بفههم همه اینا یک کابوسه راستش بی نهایت پسر خوبی هست یعنی خوبی بود آرزوی عروسیشو داشتم 6 سال ازم کوچیکتر بود با کلی آرزو خدا به شما و خالتون هم صبر بده هرچند تحملش واقع وحشتناکه انشا له به سر هیچ کی نیاد فقط کسی که کشیده میدونه من چی میگم مطمئنم اگه من مرده بودم مامانم این همه زجر نمی کشید نفسم در نمیاد قلبم شدید درد میکنه تو رو خدا بهم بگین چی کار کنم دلم می خواد به مامانم کمک کنم ولی نمی تونم چی بگم بهش اون فقط دعا میکنه که دیگه زنده نباشه من با تمام وجودم درد میکشم کار ما شبانه روز گریه است شدید دلم مواد مخدر و سیگار میخواد که متاسفانه نمی تونم استفاده کنم چون باعث درگیری خانوادگی میشه ولی کسی مسکنی سراغ داره که آدمو از این دنیا بکنه و لااقل شبا توخواب چیزی متوجه نشه

    پیداجان قبول دلی خرابه شهری خراب نیست ولی اون تو این 6 سال یکبار هم به من اس ام اس نزده بود یا هیچوقت منو تلفنی دعوت نکرده بود چطوری بعداز این سالها فهمیده باید بهم پیامک بده تمام خانواده پدر شوهرم حتی به من زنگ نزدن تسلیت بگن در صورتی که من وظیفه داشتم تمام مراسمهای اونا رو برم عزیزم من دیگه هرگز از اونا توقعی ندارم و نخواهم داشت و یه جورایی از زندگیم حذفشون کردم. عروسی اول برنامه ریزی شده بود ولی می تونستن لااقل تلفنی تسلیت بگن عروسی دوم بدون برنامه از قبل بود و دقیقا چهلم نمی دونم شاید من خیلی حساسم ولی اینا چیزایی که تو خونواده من مهمه و رعایت میشه به هرحال میگزره وفقط خاطرش می مونه
    راستش گفتن این که از عزا در اومدن و گریه نکردن آسونه چیزیه که همسرم هم همینو میگه ولی من توانشو ندارم باور کن هنوز برای من مثه یه خوابه این قضیه هنوز باور نمی کنم .انشااله هیچ وقت داغ عزیز نبینی خیلی خیلی خیلی سخته

  8. کاربر روبرو از پست مفید ستاره غم تشکرکرده است .

    ستاره غم (سه شنبه 15 فروردین 91)

  9. #16
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    سه شنبه 28 فروردین 03 [ 01:56]
    تاریخ عضویت
    1390-10-11
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    2,483
    امتیاز
    37,786
    سطح
    100
    Points: 37,786, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsRecommendation Second ClassVeteranOverdriveTagger Second Class
    تشکرها
    8,332

    تشکرشده 10,025 در 2,339 پست

    حالت من
    Ashegh
    Rep Power
    374
    Array

    RE: غم رفتن برادرم

    ستاره غم عزیز به نظر منم پیش یه روانپزشک برو تا اگر م قراره دارویی مصرف کنی زیر نظر اون باشه.
    خود سر که نمیشه اونم قرصای آرامشبخش رو مصرف کرد که

    با برادرت حرف بزن.بگو که باید تو خوابت.مطمئن باش اون الان به همه چیز اگاهی داره.
    گاهی برای رشد کردن باید سختی کشید،گاهی برای فهمیدن باید شکست خورد،گاهی برای بدست آوردن باید از دست داد،چون برخی درسها در زندگی فقط از طریق رنج و محنت آموخته میشوند.


  10. کاربر روبرو از پست مفید maryam123 تشکرکرده است .

    maryam123 (سه شنبه 15 فروردین 91)

  11. #17
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 07 شهریور 92 [ 22:10]
    تاریخ عضویت
    1390-11-17
    نوشته ها
    218
    امتیاز
    1,668
    سطح
    23
    Points: 1,668, Level: 23
    Level completed: 68%, Points required for next Level: 32
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    590

    تشکرشده 585 در 180 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: غم رفتن برادرم

    سلام ستاره جان

    مرا هم در غم خود شریک بدانید. در حین خواندن مطالب اشک هایم تماما جاری بود. می دانم چه می کشید.
    وقتی حرف از مواد مخدر زدید، بیشتر از قبل نگران حالتان شدم

    من هم مهر سال پیش پسر خاله ام را در اوج جوانی و در ابتدای مسیر ازدواجش از دست دادم. بسیار بسیار بسیار سخت بود. او هم برادری داشت که برای کاهش غم از دست دادن برادرش به مواد مخدر رو برد ولی نتیجه آن این شد که چند ماه پیش همسرش و زندگی را که واقعا دوست داشت، به خاطر همین مواد از دست داد و حال الان او مانند سال گذشته و حتی بدتر شده است. خواهش می کنم راهی را برای کاهش دردتان انتخاب کنید که درد دیگری را بعدا به زندگیتان اضافه نکند.

    اگر الان شرایط روحی و اعتقادی برای نماز و قرآن خواندن را ندارید، می توانید با پخش قرآن به آوایش گوش بدید که بسیار کمکتان می کند.

    درد شما به مرور زمان کاهش می یابد، به زمان و وجود خدا اعتماد کنید و بخواهید که به شما و مادر و بقیه اعضای خانواده آرامش و صبر دهد.

    بهتر است تمرکزتان را از روی پدر شوهرتان بردارید، چرا که روحیه و شرایط الان اجازه قضاوت و برداشت درست را از حرفها و رفتارهای اطرافیان به شما نمی دهد


  12. 2 کاربر از پست مفید mr6262 تشکرکرده اند .

    mr6262 (سه شنبه 15 فروردین 91)

  13. #18
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    شنبه 09 دی 91 [ 10:46]
    تاریخ عضویت
    1391-1-11
    نوشته ها
    46
    امتیاز
    808
    سطح
    15
    Points: 808, Level: 15
    Level completed: 8%, Points required for next Level: 92
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registered500 Experience Points
    تشکرها
    68

    تشکرشده 64 در 31 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: غم رفتن برادرم

    مریم جان داروها رو روانپزشک برام تجویز کردن البته من خودم پیششون نرفتم چون واقعا نمی تونم چیزی بگم و دوست نداشتم که برم هرچند به نظرم زیاد هم موثر نیستن راستش اعتقادم نسبت به خواب هم متزلزل هست
    mr6262 عزیز ممنون که همدردی میکنین ان شااله دیگه هیچ وقت داغ نبینی ولی باور کن هیچی نمی تونه آدمو آروم کنه ولی با همه وجودم میگم غیر قابل باور و یه درد کشنده و دیوانه کنندست راستش خیلی با خودم کلنجار رفتم تا این تاپیکو زدم چون حتی نمی دونم چی بگم فقط دوست دارم زود زندگیم به آخرش برسه به نظرتون چه جوری می تونم یه بار دیگه ببینمش من از خدا خیلی خواستم مواظبش باشه ولی تو اوج جونی ....
    خدا به شما و خانواده خالتون صبر بده و پسرخالتونو روحش شاد باشه
    من با کوهی از غم و مشکلات ممنون که بهم سر زدین

  14. کاربر روبرو از پست مفید ستاره غم تشکرکرده است .

    ستاره غم (سه شنبه 15 فروردین 91)

  15. #19
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    دوشنبه 25 دی 91 [ 14:53]
    تاریخ عضویت
    1390-11-14
    نوشته ها
    548
    امتیاز
    1,860
    سطح
    25
    Points: 1,860, Level: 25
    Level completed: 60%, Points required for next Level: 40
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    1,833

    تشکرشده 1,864 در 493 پست

    Rep Power
    69
    Array

    RE: غم رفتن برادرم

    عزیزم،

    کار اونها بسیار زشت بوده که حتی برای تسلیت نیومدند. معمولا هم این جور مواقع عذرخواهی هم می کنند که دارند مراسمشون را برگزار می کنند.

    پدر شوهرتون هم شاید ندانسته اس ام اس زده. به قول خودتون 6 سال نزده، پس حتما مساله ای بوده. این را مثبت ببین، نه منفی.
    آخه برای چی یک پیرمرد باید دل عروسش را بشکنه؟ هر چقدر هم که بی رحم باشه، هیچ کس از مرگ جوون خوشحال نمی شه. مطمئن باش قصد دیگه ای داشتند. شاید به نوعی خواستند به شما بگن، روشون هم نمی شده کارت دعوت بیارن و ...

    این مسایل جنبی را فراموش کن.

    الان سعی کن به خودت کمک کنی.
    به قول مریم، الان شما باید مادرتون را دلداری بدید و کمک کنید. سعی کن.

    سخته، تلخه، غمگینه ... اما باید بشه.




  16. 4 کاربر از پست مفید پیدا تشکرکرده اند .

    پیدا (چهارشنبه 16 فروردین 91)

  17. #20
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    سه شنبه 03 شهریور 94 [ 14:10]
    تاریخ عضویت
    1390-6-12
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    1,076
    امتیاز
    13,834
    سطح
    76
    Points: 13,834, Level: 76
    Level completed: 46%, Points required for next Level: 216
    Overall activity: 7.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassSocialOverdrive1000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    6,166

    تشکرشده 6,121 در 1,114 پست

    Rep Power
    124
    Array

    RE: غم رفتن برادرم

    نقل قول نوشته اصلی توسط ستاره غم
    من هیچیو قبول ندارم و مثل کسی شدم که منتظر یه کسی از اون بالا بیاد و باهاش حرف بزنه هرچند که این غیر ممکنه اون بالایی دوست نداره نمی خواد یا حالا هرچی هیچ جوابی به این کسی که این پایین داره پرپر میزنه نمی ده
    خیلی دلم می خواد دلداریت بدم ولی حرفی ندارم که بگم
    بگم دنیا قشنگه زندگی ادامه داره خورشید هر روز طلوع می کنه بهاره ...
    نه !هیچ چیز قشنگ نیست خوب برادرت رو از دست دادی
    چه دنیای بی رحمیه
    چه دنیای بدیه چه دنیای زشتیه

    ستاره می دونی خدا چی می گه!می گه وقتی دیگه منو باور نداری بیام بهت چی بگم
    وقتی منو صدا نمی کنی چطوری ارومت کنم
    گفتی مراقب برادرت باشم ،خوب اوردمش پیش خودم
    جاش خوبه خوبه
    نه مثل شما غصه داره نه درد داره
    نه از ،از دست دادن عزیزاش می ترسه ،نه نا امیده و نه ......

    تو خدا رو باور کن ،باهاش حرف بزن ازش دلخوری به خودش بگو ،گریه کن ،حرفاتو بهش بگو
    قول می دم ارومت می کنه ،فقط باور کن که هست....
    و باور کن برادرت پیشه اونه.

    ستاره شاید اپسیلونی از دردی که داری رو درک نکنم ولی منم بااین ناامیدی ها با این دردها دست و پنجه نرم کردم،و تو اوج نو امیدی حضور خدارو دیدم ،الانم که راجع بش حرف می زنم تمام موهای بدنم سیخ میشه ،حتی اینجا درموردش تاپیک زدم ،خودم با چشمای خودم دیدم که معجزه کرد...
    تو هم از خودش کمک بخواه
    مطمئن باش که آروم می شی ...

    در مورد رفتار پدر شوهرت .....
    اولا ستاره جون از هر کسی به اندازه درک و فهم و شعورش انتظار داشته باش،اگر برای تسلیت نیومدن،خوب این درک رو نداشتن این شعور رو نداشتن ...انتظار نداشته باش فراتر از فهمشون رفتار کنند.

    ولی اینم بگم ستاره جون یکی از اشناهامون فوت کرده بود یادمه من اول دبیرستان بودم
    شب سومش شام دادن ،و مردم تو خونه اونا جمع بودن،دخترش اومد دید که مردم دارن شام می خورن به قدری اشفته شد گریه کرد زجه زد
    می گفت مادر من مردههههههه
    اینا دارن به شکمشون فکر می کنند ..
    یعنی تو شرایطی که کسی دردمنده و عزیزی رو از دست داده خوب براش سخته ببینه دیگران دارن عادی به زندگی شون می رسن ،انگار این عزیز هرگز نبوده
    ولی باید درک کرد شرایط شما الان غیر عادی هست و نه شرایط سایر افراد
    شما در بحران هستید و دیگران هر چقدر هم که سعی کنند شما رو درک کنند عمق ناراحتی شما رو درک نمی کنند ،پس رو رفتارهای بقیه انقدر حساس نشو،


  18. کاربر روبرو از پست مفید نازنین آریایی تشکرکرده است .

    نازنین آریایی (چهارشنبه 16 فروردین 91)


 
صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 01:19 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.