به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 564

Threaded View

  1. #11
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    سه شنبه 29 فروردین 91 [ 10:46]
    تاریخ عضویت
    1390-7-27
    نوشته ها
    93
    امتیاز
    1,526
    سطح
    22
    Points: 1,526, Level: 22
    Level completed: 26%, Points required for next Level: 74
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    559

    تشکرشده 582 در 62 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم (2)

    چند روز پيش من و عشقم دعوا كرديم....من به شدت عصبي بودم و كلي گريه كردم...شب رفتيم عروسي.من شام نخوردم چون واقعا حالم بد بود...ديگه خلاصه سرتون رو درد نيارم توي جشن لباس ما كثيف شد منم كه اصلا حوصله نداشتم بغضم گرفت زنگ زدم به شوشو گفتم مي خوام برم خونه...گفت چرا؟گفتم لباسم كثيف شده...سريع اومد تو پاركينگ منم سوار شدم كه بريم.من كه از عصر ناراحت بودم يهو زدم زير گريه.... گفت بخاطر لباس گريه ميكني؟!!!!!منم چيزي نگفتم و فقط گريه كردم....رسيديم خونه تك تك لباسامو ازم گرفت برد شست.واسم غذا اورد...لباس تميز بهم داد....من كه خسته بودم رفتم كه بخوابم...اون چند دقيقه بعد از من اومد...كنارم دراز كشيد و اروم بوسيدم...من اشكم دراومد .يهويي كامل بغلم كرد.منم فقط گريه مي كردم....موهامو نوازش كرد تا خوابم برد...خلاصه تا يه هفته مثل پروانه دورم مي چرخيد يه مسافرت دو نفره رفتيم و كلي بهمون خوش گذشت....و من يه تصميمات عالي گرفتم براي بهبود زندگيمون...

    توي تعطيلات يه شب با خونواده من رفته بوديم روستا و شب مونديم.من و شوشو كه خوابمون نمي برد رفتيم نشستيم توي پله ها تا ساعت 4 صبح!!!با هم حرف زديم از خاطره هامون از بچگي هامون....و كلي خنديديم....صبح كه بيدار شديم برادرم گفت كيا بودن ديشب تا صبح رو پله ها كنفرانس گرفته بودن و من با افتخار گفتم ما

    هميشه مي دونستم شوشوي من گوش شيطون كر و هزار بار بزنم به تخته خيلي چشم و دل پاكه...تا اينكه خورد و ما رو به يه عروسي دعوت كردن چند شب پيش ...ما هم مثل هميشه اماده شديم كه بريم...همين كه رسيديم توي سالن چشمتون روز بد نبينه ديديم بعععلههه چه خبره...
    همه لخت و پتي تو هم ميرقصيدند با لباس ها و سر و وضع به شدت نا مناسب...همون اول نگران شدم چون شوشو اصلا تيپش به هم چين ادمايي نمي خوره...اومد كنارم پشت ستون نشست و شروع كرد با گوشيش بازي كردن حتي يه بار هم سرشو بالا نياورد....هر چي من به شوخي ميگفتم عيبي نداره اوردمت امريكا يا كازينو مجانيمحل نمي داد خلاصه همه ي همه ي مرداي اون جمع نگاه كردند غير از شوشوي من
    و من اونجا بهم ثابت شد كه واقعا با يه مرد پاك ازدواج كردم چون جايي كه براحتي و مثل بقيه مي تونست نگاه كنه نگاه نكرد حتي من بهش كفتم من ناراحت نميشم اگر نگاه كني چون بهت اطمينان دارم ولي اون باز هم نگاه نكرد.خدايا شكرت كه ارزوي هميشگي منو واسه داشتن يه مرد پاك براورده كردي...

  2. 32 کاربر از پست مفید فرشته سفيد تشکرکرده اند .

    Mr.Anderson (جمعه 01 فروردین 93), فرشته سفيد (شنبه 25 آذر 91)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 01:19 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.