به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 564

Hybrid View

  1. #1
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    جمعه 07 شهریور 99 [ 23:27]
    تاریخ عضویت
    1389-5-21
    نوشته ها
    679
    امتیاز
    18,628
    سطح
    86
    Points: 18,628, Level: 86
    Level completed: 56%, Points required for next Level: 222
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranSocial10000 Experience PointsTagger First Class
    تشکرها
    3,951

    تشکرشده 4,314 در 675 پست

    Rep Power
    118
    Array

    RE: خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم (2)

    روز های دانشگاه بود و آزمایشگاه و من گاهی تا حدود هشت و نیم، نه شب باید می ماندم تا یک run آزمایشم تمام شود. در این مدت گاهی همسرم عصر می آمد دانشگاه پیش من و کنارم می ماند تا کارم تمام شود و مرا برساند. در این بین یک قانون دانشگاه خیلی اذیتمان می کرد. "همراهان دانشجوها، تنها تا ساعت 4 عصر اجازه ورود داشتند و بعد از آن در، تنها به روی دانشجوها باز بود." اگر همراه، جنس مخالف بود، که دیگر واویلا!! و متاسفانه نشان دادن شناسنامه و گرو گذاشتن کارت دانشجویی هم اخم این نگهبان ها را باز نمی کرد! بنابر این همسرم مجبور بود هر جور شده خودش را تا 4 برساند.
    یک روز کارش خیلی دیر شد و حوالی 6 عصر رسید. به من زنگ زد که بروم دم در و کارت نشان دهم و اجازه ورود بگیرم. توی راه کلی دلم شور می زد که حالا او را راه نمی دهند، من هم که نمی توانم زودتر از دو سه ساعت دیگر بروم. طفلی این همه راه آمده ...
    بله! وضعیت همانجور شد که پیش بینی می کردم. سر نگهبان آن روز ناجور قرص "نه" خورده بود و به هیچ وجه روی خوش نشان نمی داد.
    کارت دانشجویی نشان دادم و گفتم بابا تحصیلات تکمیلی ام! گفتند نه!
    گفتم دانشجوی دکتر فلان هستم که رییس دانشکده بود آن موقع. باز گفت "نه! تازه از کجا معلوم ایشان همسرت باشند؟!"
    گفتم زنگ بزنم مستقیم با استادم حرف بزنید و ببینید که او در جریان هست، گفت" اجازه او فقط می تواند برای خودت باشد نه همراهت که معلوم نیست کیست!!!"
    کفرمان در آمد، گفتیم "خب شناسنامه مان که هست، ایناهاش ببینید..."، و همسرم مشغول درآوردن شناسنامه از توی کیفش شد که باز نگهبان گفت: " نمی شود. از روی شناسنامه هم نمی شود مطمئن شد!!"
    یکهو به شوخی و از سرناچاری گفتم "از روی ست حلقه هامون چی؟!" ...
    اتاق نگهبانی رفت رو هوا! سر نگهبان اخمو آنقدر خنده اش گرفته بود که نتوانست دیگر مقاومت کند

    نه تنها اجازه آن شب را گرفتیم، بلکه رسما به عنوان یک زوج شناخته شدیم و بعد از آن کم و بیش، از هفت دولت آزاد بودیم

  2. 30 کاربر از پست مفید آویژه تشکرکرده اند .

    آویژه (یکشنبه 02 مهر 91)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 03:03 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.