روز های دانشگاه بود و آزمایشگاه و من گاهی تا حدود هشت و نیم، نه شب باید می ماندم تا یک run آزمایشم تمام شود. در این مدت گاهی همسرم عصر می آمد دانشگاه پیش من و کنارم می ماند تا کارم تمام شود و مرا برساند. در این بین یک قانون دانشگاه خیلی اذیتمان می کرد. "همراهان دانشجوها، تنها تا ساعت 4 عصر اجازه ورود داشتند و بعد از آن در، تنها به روی دانشجوها باز بود." اگر همراه، جنس مخالف بود، که دیگر واویلا!! و متاسفانه نشان دادن شناسنامه و گرو گذاشتن کارت دانشجویی هم اخم این نگهبان ها را باز نمی کرد! بنابر این همسرم مجبور بود هر جور شده خودش را تا 4 برساند.
یک روز کارش خیلی دیر شد و حوالی 6 عصر رسید. به من زنگ زد که بروم دم در و کارت نشان دهم و اجازه ورود بگیرم. توی راه کلی دلم شور می زد که حالا او را راه نمی دهند، من هم که نمی توانم زودتر از دو سه ساعت دیگر بروم. طفلی این همه راه آمده ...
بله! وضعیت همانجور شد که پیش بینی می کردم. سر نگهبان آن روز ناجور قرص "نه" خورده بود و به هیچ وجه روی خوش نشان نمی داد.
کارت دانشجویی نشان دادم و گفتم بابا تحصیلات تکمیلی ام! گفتند نه!
گفتم دانشجوی دکتر فلان هستم که رییس دانشکده بود آن موقع. باز گفت "نه! تازه از کجا معلوم ایشان همسرت باشند؟!"
گفتم زنگ بزنم مستقیم با استادم حرف بزنید و ببینید که او در جریان هست، گفت" اجازه او فقط می تواند برای خودت باشد نه همراهت که معلوم نیست کیست!!!"
کفرمان در آمد، گفتیم "خب شناسنامه مان که هست، ایناهاش ببینید..."، و همسرم مشغول درآوردن شناسنامه از توی کیفش شد که باز نگهبان گفت: " نمی شود. از روی شناسنامه هم نمی شود مطمئن شد!!"
یکهو به شوخی و از سرناچاری گفتم "از روی ست حلقه هامون چی؟!" ...
اتاق نگهبانی رفت رو هوا! سر نگهبان اخمو آنقدر خنده اش گرفته بود که نتوانست دیگر مقاومت کند
نه تنها اجازه آن شب را گرفتیم، بلکه رسما به عنوان یک زوج شناخته شدیم و بعد از آن کم و بیش، از هفت دولت آزاد بودیم![]()








پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)