ممنونم
ببینید اگه حرف شما درست باشه و از نظر احساسی من الان در وضیعت طبیعی باشم میمونه منطق
من هنوز نتونستم براحتی این دو تا موضوع را از هم تفکیک کنم. اما حالا اگه بخام راحت تر بگم تو منطق یکی مساله خارج زندگی کردن ایشون هست یکی مساله اینکه ما هنوز از نظر فکری-درونی نقطه مشترک نداریم
\مساله خارج برام مشکلی نیست یعنی ریسکش را میپذیرم
اما مساله ارتباط فکری را هنوز نمیدونم. بزارید یه مثال بزنم. ببینید من خیلی به قران علاقه دارم جسته و گریخته آیاتی از قران را هم حفظم وقتی راجع به این آیات حرف میزنم برام خیلی خوشایند و اگه طرفی که باهاش حرف میزنم باهم همراهی کنه خیلی شارژ میشم چون من این مبحث من را به عمق درونم میبره و این نوع تفکر برام لذت بخشه
حالا من جسته و گریخته با ایشون از این جور حرفها داشتم... ایشون گوش میده اما خیلی نمیتونه من را همراهی کنه و من هم احساس میکنم علاقه نداره (البته نه اینکه واقعن از اینجور چیزا بدش بیاد چون خانواده مذهبی داره و میگفت روزی یه حزب قران میخونه اما باندازه من غرق نشده ... یه فرد دیندار و مذهبی معمولی هست یعنی در حد نماز و روزه و اینها) و دیگه ادامه نمیدم بعدش یه هو انگار دشارژ میشم :(
امروز که دوستان همه کمک کردند و همفکری کردند به این نتیجه رسیدم نمیدونم درسته یا نه:
من از نظر فکری شارژ میشم و ایشون از نظر احساسی یعنی من دوست دارم اون بشینه باهم حرف عمیق بزنیم اون دوست داره من براش حرفهای احساسی بزنم و انگار هرکدوم هم تو اون یه فاز میلنگیم :) ... حالا این به نظرتون چقدر مشکل ساز میشه
اینم بگم من شاید بتونم اون نیاز ارتباط عمیق را از جایی دیگه هم تامین کنم اما میترسم رو روابطم با همسرم تاثیر بذاره
فکر کنم حالا یه کم بیشتر مساله روشن شد... شاید اگه این قضیه برام حل بشه فاز احساسیم هم بهتر بشه








علاقه مندی ها (Bookmarks)