ممنون از همه ی دوستان.
راستش اینکه میخوام این چیزها رو برای خودم حل کنم به خاطر اینه که فکر میکنم باید حلش کنم تا بتونم ذهنم رو قانع کنم.
من بعد از اینکه احمد اون کار رو دیگه ترک کرد به چشم کسی که اون کاره است بهش نگاه نکردم. وقتی هم ازم خواستگاری کرد واقعا بهش فکر کردم. اتفاقا وقتی باهاش صحبت کردم متوجه دید و نگاه بزرگش به زندگی شدم. چیزی که توی سادگی رفتارش مشخص نبود. من هر چی بودم و در هر درجه از ایمان که بودم مطمئن شده بودم احمد از من بهتره.
یک بار خودش گفت سرشار همش منتظرم ازم یه سوالی رو بپرسی ولی میترسم از اینکه بپرسیش. من حدس زدم در مورد همون مسئله باشه. ولی من بخشیده بودم و گذشته بودم. بهش گفتم شاید اصلا دوست ندارم یه سوالی رو ازت بپرسم. اونم گفت ازت ممنونم.
شاید باید ادامه اش رو هم تعریف کنم. چون معتقدم ناشکری باعث میشه نعمت کم بشه. و من فکر میکنم در مورد احمد به شدت ناشکری کردم و از بعد از به هم خوردن رابطمون خیر و آرامش از زندگیم رفته. نه فقط به خاطر از دست دادنش و درد این جدایی. بلکه خیلی مشکلات برای همه ی ما به وجود اومد. من همش درگیر اینم که نکنه هرگز بخشیده نشم و اثرات اون ناشکری تا همیشه همراهم باشه؟
من نمیخوام زندگی واقعی رو با خواب قاتی کنم. اما وقتی میبینم علیرغم امیدم به اینکه بالاخره یه روز رنج من هم تموم میشه ولی این اتفاق نمی افته. یک رنج من الان حس تنهاییه. من احمد رو با تمام وجودم دوست داشتم. درد این جدایی به کنار ولی آخرش انگار تا آدم یه جایگزین رو پیدا نکنه درمان نمیشه. ولی من این جایگزین رو بعد از چند سال هنوز نتونستم پیدا کنم. با احمد من واقعا احساس خوشبختی داشتم. همه چیزش رو دوست داشتم جز یک اخلاقش که خیلی زجرم میداد. اینکه احساس عمیق خودم رو به خودش میزد توی سرم. سر این خیلی با هم بحث داشتیم.
قضیه ی گربه و مشکل من هم وجود داشت اما حل شد و بعد از حلش شاید هنوز فرصت بود که با هم باشیم. من نمیدونم من نذاشتم بشه یا خدا نمیخواست بشه و قسمت واقعا این بود؟
دارم پراکنده و نا مفهوم حرف میزنم. شاید لازم باشه سر فرصت جریان رو کامل تعریف کنم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)