من، خودم رو جا گذاشتم لابلاي تمام خاطرات عيدهاي كودكي ام. اصلا انگار همين ديروز بود كه عيد 90 بود، اصلا چرا عيدها شبيه هم شدند و خاطره اي ماندني برايم نمانده تا بتوانم عيدهاي سالهاي مختلف رو از هم تفكيك كنم. چرا عيدها براي ما با شمارش سال چندم قهرها هستند؟
هر سال كه ميگذره دلها چرا از هم دورتر ميشن؟ ديگه مثل قديما نيست كه خونه مامان بزرگم جمع ميشديم و ميگفتيم و ميخنديدم.
عزيز جون من زنده است اما چرا محفلمون مثل قديم صميمي و باصفا نيست. چرا بزرگترا ارزش وجود مادر رو نمي فهمند. حتما بايد مامان بزرگم خداي نكرده فوت كنه تا بچه هاش دور هم جمع بشند.
من دلم لك زده براي اينكه مثل بچگي هام خونه مامان بزرگم شلوغ باشه و همه جمع باشند. از اين همه قهر و طلاقهايي كه دور و برم مي بينم خسته شدم. دلم ميخواد بچه هاي دايي هام رو با ماماناشون ببينم.
آره، من دلم لك زده براي اينكه روز عيد يك عكس يادگاري با همه خاله ها و دايي هام و همسراشون بندازم.
يادم هست كه لحظه تحويل سال دعا كنم براي تمام اين عزيزاني كه پيش ما نيستند،شايد امسال، سال آشتي و دوستي دوباره باشه.![]()









پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)