ممنونم از پاسخ و راهنمايي شما پروانه خانمنوشته اصلی توسط parvane123
باور كنيد من تو خيلي از مسايل بيش از حد كوتاه اومدم و غرورمو زير پا گذاشتم چون دوست دارم و دوست داشتم به خوبي و خوشي اين مسايل انجام بشه چون خيلي دوسش داشتم البته هنوزم دوستش دارم وقتي با همديگه صحبت ميكنيم ميبينيم واقعا چيزي بين ما نيست كه بخواد مارو ناراحت و يا ما رو از هم جدا كنه اما نميدونم چرا يه سري مسايل باعث ميشه گفتم مثلا اگه من خونه برادرم دعوت باشيم اون نمياد ميگه راحت نشدم نميتونم آخه داره 11 ماه ميگذره بعد از اونور توقع داره من خونه تمامي اقوام اونا سر بزنم و باور كنيد يه سري مسايل ديگه هم هست كه نميدونم چيكار بايد بكنم و چطوري بازگوش كنم به قول باجناقم ميگه وقتي شما كنار هم نشستيد انگار مال هم نيستيد نميدونم شايد از طرف خانواده خانمم بهش فشار ميارن كه نميدونم دوران عقده مواظب باش زياد با هم نباشين شايد.... در حاليكه من واسش توضيح دادم گفتم ببين خانم من تو رو واسه خودت گرفتم نه خانواده و نه هيچ چيز ديگه حتي شب عقدم بهش گفتم و بازم گفتم دوس دارم كه تو هم منو واسه خودم بخواي در حاليكه بازم يه سري مسايل رو فراموش كرده و از ياد برده
بازم مرسي از كمك و راهكارتون حتما بهش عمل ميكنم اما واقعا ديگه نميدونم كادو چي بگيرم چون ديگه چيزي نمونده براش بگيرم فك كنم شاخ گل خوب باشه زياد بدم بهش
مرسي
اصلا كه نه؟ ولي شايد يكي دو بار اونم به اصرار من، ميگه راحت نشدم و اين زمان بره و تو بايد دركم كني اما از طرفي من هم دوس دارم كاملا خانمم اجتماعي باشه نخواد از سر ناچاري بخواد بياد اونجا اگه در اين مورد هم راهكار بديد ممنون ميشمنوشته اصلی توسط گلنوش67





اما چه فایده اوضاع زندگیمون کاملا بهم ریخته بود.....



علاقه مندی ها (Bookmarks)