بهار جون حق با تو بود پس چرا من نمیدیدم تغیراتو
بهار جون با این یادآوری باعث شد کمی چشمامو باز کنم و البته کمی هم تلاشمو بیشتر برای تغییرات
همین عصری دختر خالم زنگ زده بود ازم خواست به جای اون برم کلاس زبان.شرایط جور نبود نمی تونستم قبول کنم منم عنوان کردم برگشت گفت حالا باز با همسرت مشورت کن به من جواب بده تو رو در وایسی موندم خواستم بگم باشه یاد همدردی و رفتار جراتمندانه افتادم گفتم واقعا نمی تونم تو اون ساعت بیام مسئله اجازه دادن یا اجازه ندادن همسرم نیست.
قبل از آشنائی با همدردی من همین درخواست کوچیک رو هم نمی تونستم رد کنم اگه هم رد می کردم با هزار بدبختی









علاقه مندی ها (Bookmarks)