من برای شما راحت مینویسم، راحت ازش انتقاد میکنم. راحت احساسم رو بیان میکنم اما این مفهومش این نیست که با همسرم هم همینطور هستم. من نهایت احترام و ادب رو در مقابلش دارم.درسته که از برخی کارهاش بدم میاد اما این به این معنا نیست که همه ی خوبیهاش رو زیر سوال ببرم. من وقتی احساسات منفیم به اوج میرسه میام اینجا و درد و دل میکنم این به این معنا نیست که تو زندگیم به همسرم احساس منفی میدم.
جالب اینجاست که دیشب قبل از دعوا داشت به من میگفت من بهترین همسر دنیا رو دارم. خیلی ازش راضی ام....
همیشه همینطوره، پای حرفهاش بشینی همیشه تعریفه و تمجید امااااااااااا وقتی عصبانی بشه دیگه زن و همسر نمیشناسه!
چند روز پیشها داشتیم سوار مترو میشدیم دیدم اونجا که ما وایسادیم شلوغه گفتم بریم جلوتر شاید صندلی خالی گیر بیاد بشینیم. از شانس ما واگن مخصوص خانوما جلومون وایساد . اون هم شروع کرد به غر زدن و گفتن اینکه تو آدم به دوری و من اصلا نباید به حرفت گوش بدم!!!
و تمام راه سکوت وحشتناکی بینمون رد و بدل شد.
امروز صبح هم من بهش اس دادم که "سلام عزیزم. نمیدونم چقدر مقصرم اما بابت دعوای دیشب به سهم خودم عذر میخوام"
نمیدونم چرا اسم احساس من رو میذارید کنترل کردن. من مشکلی رو شناسایی کردم و نمیتونم ازش چشم بپوشم چون داره روز به روز بدتر میشه.
پدر و مادرش یه عمر چشمشون رو رو برخی مشکلات بچه شون بستن و تغییر نکرد. حالا اگه با چشم بستن من تغییر میکنه باشه من تو این زندگی کر و کورتر از قبل میشم!!
بهار شادی عزیز، خب راه چاره بگو
من که هر کاری به ذهنم میرسه دارم انجام میدم...
مگه نه اینکه ترک عادتهای بد انگیزه های خوب میخواد خب چجوری بهش انگیزه بدم بدون اینکه احساس کنه میخوام کنترلش کنم؟









علاقه مندی ها (Bookmarks)