از همتون ممنونم. همدردی تنها جاییه که بدون هیچ چشمداشتی همدردت می شن
دختر مهربون عزیز من آخرین بچه یه خونواده شلوغم پس بیشتر اونا هستن که هوای منو دارن.
خدارو شکر رابطمون با هم خوبه. حتی همون خواهرم هم آدم فوق العاده صبوریه و خوب باهام راه میاد (البته منم قلقش دستم اومده)
اما مشکل من اینه که اصلا نمی تونم درددل کنم با هیچ کدومشون. حتی با مادرم.
شب که می خوام بخوابم یا صبح که از خواب بیدار می شم احساس بدی دارم. انگار یه چیزی قلبمو سخت گرفته و فشار می ده. بغض دارم.
رفتن پدر رو پذیرفتم. مرگ برای من نابودی نیست. انتقاله. رفتن به اصل و ریشه است و اینکه روزی همه به هم ملحق می شیم. فقط دلم می خواد خوابش رو ببینم تا بدونم ازم راضی بوده اما اصلا به خوابم نمیاد.
شاید عملا خیلی اهل ذکر و دعا نباشم ولی رابطه ذهنیم با خدا خیلی خوبه.
خیلی براش می نویسم. آرومم می کنه. اما دوباره به حال اول بر میگردم.
کلا انگار یه جوری شدم. الکی می خندم. الکی بغض می کنم. بی دلیل ناراحتم.
برای کار تو شهرمون هم چندجا پیگیری کردم. ولی متاسفانه یا برای خانم ها کار نیست یا کارش مورد علاقه من نیست. یا کارش حالت پروژه ای داره و هزار تا دلیل دیگه. البته اگر مجبور شم به همون ها هم راضی می شم.
مطمئنم اگر مشغول به کار شم این احساس کمتر می شه. من از خونه نشین شدن می ترسم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)