اجازه من يه خاطره ديگه بگم....
حدود يك ماه قبل از تولدم،تولد زن داداشم بود اونا هم مثل ما اولين سال زندگيشونه داداشم نسبت به مسائلي مثل تولد و اينا بيخياله منم كه اينو ميدونستم از چند روز قبل تولد عروسمون به داداش جون ياداوري ميكردم تولد خانمشو تبريك بگه با تمام اين ياداوريا باز يادش رفت طفلي زنداداشم تو حسرت يه تبريك اولين تولد متاهلي موند

با داداش كلي دعوا كردم كه چرا يادش نبود اونم بهانه اورد كه مردا همه همينن شوهر خودتم همينه گفتم نه اينطور نيست خلاصه شرط گذاشتيم رو اينكه ببينيم شوهرم تولدمو يادشه يا نه.روز تولدم شوهري اومد خونمون داداشم هم نشسته بود هر چي منتظر شديم ديديم نه خير اصلا يادش نيست داداش هم چشم و ابرو ميومد كه ديدي.........بهش گفتم نميخواي چيزي بگي گفت نه چي بگم مگه خبريه ؟خيلي ناراحت شدم داداشم هم كيف ميكرد

بعدش شوهرم گفت پاشو بريم خونمون منم با ناراحتي رفتم و هيچي نگفتم. رسيديم خونشون تا وارد شدم ديدم همه جمعن و يه كيك گنده وسط ميز كه روش نوشته بود گلنوش جان تولدت مبارك...خلاصه همه داداشاشو شام دعوت كرده بود بهم گفت ميخواستم غافلگيرت كنم .قيافه داداشم موقع ديدن عكساي تولد ديدني بود




علاقه مندی ها (Bookmarks)