سلام بی بی عزیز
مدتیه تو تالار چیزی ننوشتم و بیشتر خواننده خاموشم. ولی خواستم از تجربم براتون بگم.
منم بی نهایت به پدرم وابسته بودم. خواهرم به امر همسرش 2 سالی بود با پدرم رابطه نداشت. از اول هم سخت ارتباط برقرار می کرد. پدرم بی نهایت به منزل من می امد و درد و دل می کردو و اخرشم شبی که از سفر برگشتیم تا در منزل ما استراحت کنه و صبحش بره خونشون در منزل ما در نهایت سلامت سکته کرد و از دنیا رفت.
این مقدمه را داشته باشین:
اطرافیان :داییهام- همسرم خانواده همسرم هم دلداریم می دادن همه سعی می کردن ارومم کنن ولی اینا همش برای مدتی بود. یعنی وقتی 3-4 ماه از فوت گذشت هر کی رفت سر زندگی خودش دیگه گریه های من براشون مفهومی نداشت. در حالی که من هنوز کنار نیومده بودم.
میخوام بگم یه روش اهسته و پیوسته رو در پیش داشته باشین. نه بی نهایت خواهر زادتون و به خودتون وابسته کنین!
نه اینکه بعد از گذشت چند ماهی به راحتی از کنارش بگذرین. از خوبیهای پدرش بگین و اینکه در خوبیها او هم نظیر پدرشه. بهش بگین که همیشه در کنارشین و هر موقعی او نیاز داشته باشه حاضرین حرفاش و بشنوین. در عین این موضوع به صورت پنهان بهش یاداوری کنید که بیش از حد بی تابی کردن هیچ فایده ای براش نخواهد داشت. البته این اخری رو باید بهش زمان بدید بعدا.
امیدوارم تونسته باشم منظورم و رسونده باشم.
موفق باشین








علاقه مندی ها (Bookmarks)