راسش شوهر من يكي از آشناهاي دورمون بود چند باري هم ديده بودمش ولي هيچ حس خاصي بهش نداشتم حتي نمي دونستم چند سالشه آخه قيافه اش خيلي بيشتر از سنش نشون مي ده يه جورايي ازش خوشم نميومد!!!!!!
يه ماه قبل از اينكه بيان خواستگاري مشهد بوديم يه روز كه مريض بودم خوابيدم و خواب ديدم باهاش عروسي كردم و رفتيم خونه شون و يه بچه داد بغلم خيلي كفري شدم بهمامانم كه گفتم از اونجايي كه سال كنكور بودم گفت:خيره ايشالا كنكور قبول مي شي!!!!!
بابا بزرگم هم خواب ديد
حتي يكي از دوستهام هم خواب ديده بود
مامانم هم همينطور!!!!!
تا اينكه اومدن تا روزي كه اومده بودن باور نمي شد قبول كنم ولي نمي دونم چي شد كه قبول كردم انگار يكي جلو دهنم رو گرفته بود تا نگم نه!!!!
ولي راستش اولش خيلي خجالت مي كشيدم
خدا را شكر







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)