چند شب پيش با خونواده شوهرم رفتيم مهموني خونه فاميل اونا.عشق من از اول مهموني حواسش به من بود و اصرار كرد پيش هم بشينيم.بعدش همه حواسش به من بود و سر سفره هر چي مي خواست بخوره قبلش واسه من مي كشيد...بعد شام كنارم روي مبل نشست و تمام مدت دستمو توي دستش گرفته بود و باهام حرف ميزد.از بيرون رفتنش از سر كار و...و همش من مخاطبش بودم.منم با لبخند همه حرفشو شنيدم...بعدش هم برگشتيم خونه خودمون و مامانش اينا رفتن اومد كنارم دراز كشيد و بغلم كرد و گفت نمي دوني اين چند روز چقققدددررر دلم واست تنگ شده بود...![]()








پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)