سلام بی بی عزیز و گرامی ....
تسلیت من رو هم بپذیرید... از شنیدنش خیلی ناراحت شدم.... امیدوارم روحشون قرین آرامش باشه....
حس همدردیتون با خواهرزادتون بسیار محترم و بجاست... مخصوصا که در سن خاصی قرار داره...
بی بی عزیز من دقیقا در همچین شرایطی بودم و زمانی که بابای نازنینمو بعد از دوماه بستری بودن تو بیمارستان از دست دادم 12 سالم بود...
بذارین از احساسی که تجربه اش کردم بگم شاید بتونم کمکی به شما بکنم...
وقتی بابای نازنینمو از دست دادم دلم نمیخواست هیچکس دیگه ای قاطی احساس من نسبت به اون بشه.... باورم بوده و هست که هیچکس دیگه حتی دایی و عمو جای اونو نمیگیره و هیچکس جز منو خودش و خدا نخواهد فهمید که احساس بین ما چی بوده...
بذارین اشک بریزه ... بذارین مرثیه سرایی کنه... بذارین با زبون بی زبونی به همه بگه که چه چیز باارزشی رو از دست داده .... رابطه یه بابا با دخترش چیزیه که هیچ دایی و عمویی نمیتونه حسش کنه .... (قصدم اهانت نیست)
و اون اینو با گریه هاش به همه ثابت میکنه.... اما .... تنهاش نذارین در کنارش باشین .... پشتیبانش باشین .... همیشه و متعادل... صبور باشین..... و مهمتر از همه بهش بگین واسه بابای نازنینش دعا کنه ... این باعث ارامش هردوشون میشه... بگین واسش دعا کنه و قران بخونه... باور کنین این ارامش بخشه....
و مطمئن باشین که خدای مهربون صبر عطا میکنه بعد از هرمصیبتی...
یه شب اینقدر واسه بابام بیقراری و گریه کردم که تقریبا خوابم برد تو خواب و بیداری دیدم بابام اومد با همون لباسای راحتیه تو خونه ... اومد بغلم کرد و منو خوابوند و من تا صبح در حالیکه سرم روی دست بابام بود خوابیدم .... بی بی عزیز به معنای واقعی تنهاش نذارین ... همیشه و همه جا ... البته در حد متعادل...
بازم واستون از خدا طلب صبر و برای اون بابای نازنین طلب آمرزش میکنم منو در غم خودتون شریک بدونین..
ببخشید تو حال خوبی نیستم اما وظیفه ام دونستم احساسمو بنویسم ...
اگه خوب ادا نشد ببخشید والتماس دعا.....






علاقه مندی ها (Bookmarks)