نوشته اصلی توسط فرشته مهربان
تشکرشده 8,211 در 1,575 پست
نوشته اصلی توسط فرشته مهربان
بی نهایت (دوشنبه 15 اسفند 90)
تشکرشده 491 در 147 پست
یک دنیا ممنونم. باهاش حرف میزنم که راضی بشه به یه مرکز روانشناسی مراجعه کنیم. توروخدا برام دعا کنید.![]()
تشکرشده 491 در 147 پست
آنی جان، همدردی و فرشته مهربان. ازتون خواهش میکنم یه بار دیگه در حقم لطف کنید و بهم بگید چیکار کنم؟ همسرم داشت باهام حرف میزد که یه قطره اشک از گوشه چشمش پایین چکید، گفت توی زندگیش تنها چیزی که دیده رنج بوده و رنج. گفت نمیخواد تنها امیدش رو (که من هستم) رو هم از دست بده. خواهش کرد که تنهاش نذارم. تمنا کرد که بهش اعتماد کنم. قول داد که از هیچی برام کم نذاره فقط به این شرط که حرف گذشته ها رو پیش نکشم و بهش بی اعتماد نباشم. چیزی که دستگیرم شد اینه که از درون خیلی داغونه و یکی رو میخواد که به شدت قبولش کنه و کنارش بمونه. هنوز برای مشاوره حضوری باهاش حرف نزدم ولی یه حرفایی هست که خیلی نگرانم کرده :
1-مشاور خیلی مجربی بهم گفت که شش دانگ حواست رو جمع کن اگه این آقا واقعا اختلال شخصیت داشته باشه میتونه یه بازیگر حرفه ای هم باشه و ممکنه به خاطر راضی کردن تو داره نقش بازی میکنه.
2-پدر و مادرم وهمه اونایی که در این مدت در جریان رفتارای همسرم قرار داشتن به شدت نگران ساختگی بودن این تغییر یک دفعه ای هستن و میگن چطور ممکنه آدمی با اون طرز رفتار تبدیل به چنین فرشته ای شده باشه و من رو محکوم به سادگی میکنن.
3-توی این یه هفته تبدیل به آدمی شده که من فکر میکردم فقط چنین آدمی تو آسمونا هست نه روی زمین خیلی بهم میرسه و هوام رو داره
4- من گفتم که یک ریال از مهریه م رو نمیخوام و حاضرم مفتی مفتی طلاق بگیرم که قبول نکرد(پس شاید هدفش از این تغییر رفتار به خاطر مهریه نیست)
5- درسته اون تغییر رفتار داده و اشتباهاتش رو قبول کرده و من هم واقعا دوستش دارم ولی میترسم از درگیر شدن احساسم و اینکه چند سال بعد و بعد از عروسی خودم رو نفرین کنم که من خیلی چیزارو توی نامزدیم ندید گرفتم.
6- مطمئنم که مادرش هیچوقت تغییر نمیکنه و مدام حرف میزنه فقط چشم امیدم به همسرمه که بهش گوش نده.
راهنماییم کنید خواهش میکنم.
maryam240 (یکشنبه 05 اردیبهشت 95)
تشکرشده 5 در 3 پست
[[/size][size=large]سلام مریم جان...خیلی از شنیدن جریان زندگیت متاسف شدم...این مشکلات رو تو الان که نامزدید متوجه شدی...من که الان 8 ساله عروسی کردم میبینم خیلی مسایل تو دوران عقد کردگی اصلا" فرصت بروز دادن پیدا نمی کنن...اگر واقعا" می خوای با شوهرت بمونی خیلی خیلی باید قوی باشی ...از خود گذشته و صبور و محکم...مامان خود من همیشه از زندگیش با بابام خاطرات تلخی تعریف می کنه...من و خواهر و برادرم همیشه شاهد دعواها و اختلافاتشون بودیم...مامانم همیشه میگه من به خاطر بچه هام این زندگی و اخلاق بد باباتون رو تحمل کردم...ماحصل این 30 سال زندگی بیماری های مختلف مامانمه که همه دکترا می گن عصبیه و من و خواهرم مرتب قرص اعصاب مصرف میکنیم...نداشتن اعتماد به نفس...اختلال شخصیتی ...واز همه مهمتر نداشتن خاطرات خوش از زمان کودکی و خونه پدری رو بهش اضافه کن....فقط اگه باهاش زیر یه سقف رفتی استدعا می کنم تا رسیدن به آرامش و ثبات شخصیتی پایدار در همسرت بچه دار نشو.![]()
اوای دل (چهارشنبه 09 فروردین 91)
تشکرشده 38 در 13 پست
سلام مریم خانوم.من مشکل شما رو خوندم مشکل جدی هست ولی قابل حله.نظر من هم مثل بعضی دوستای دیگه اینه که اگه شوهرتون اخلاقیات خوب دیگه ای داره به طوری که ارزش داشته باشه روش کار کنین دریغ نکنید.شما می تونید با مراجعه هردو به یه مرکز مشاوره و یا با ریش سفیدی 2 نفر از هر دو طرف یعنی هم از طرف شما و هم از طرف ایشون یه سری قول وقرار بذارین و نامزدیتونو یه خورده طولانی تر بکنین در واقع اینو بهتون بگم شما فکر نکنین اگه از ایشون طلاق بگیرید مرد بعدی عاری از عیبه .شاید این عیب رو نداشته باشه ولی 100% نقص دیگه ای داره چون هیچکس 6 دونگ نیست.تا میتونید بهش خوبی کنید تا جایگاه شما رو تو زندگیش لمس کنه اونوقت هیچوقت جایگاه شما ومادرش رو با هم قاطی نمیکنه وهمونقدر که به مادرش وابسته است به شما هم وابسته میشه .البته من روانشناس نیستم وگفته های من شاید به نظر غیر علمی بیاد ولی چون من یه مرد هستم میدونم مردها تشنه محبت وتمجید هستن.بعد از مشاوره یه فرصت دیگه بهش بدین.
تشکرشده 491 در 147 پست
آقای صالحی و بقیه دوستان خیلی ممنون. تمام تلاشم رو میکنم و توکل میکنم به خدا. شما هم برام دعا کنید.
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)